#کوچ_غریبانه_پارت_219
-باور کنین آقاجون دروغ نمی گم.آخه سحر همۀ حرفا رو مثل ضبط صوت جمع می کنه میاد به من میگه.البته طفلک نمی دونه نباید این حرفا رو بزنه فکر می کنه من خوشحال می شم همه چیز و درمورد مامان بزرگ همه چیزو بدونم.
شهلا گفت:
-خدا به دادت برسه مانی جون،چه جوری می تونی با یه بچه توی اون اتاق فسقلی سرکنی؟آپارتمان ما با اینکه دو تا اتاق خواب و یه پذیرایی و ناهارخوری به چه بزرگی داره بازم دلم توش می گیره.
-آدم وقتی ناچار باشه هرجایی زندگی می کنه وگرنه منم بدم نمی یاد یه خونۀ مرتب و تر و تمیز داشته باشم؛لااقل به خاطر راحتی سحر.
عمه یکی از نان پنجره ای ها را از ظرف شیرینی برداشت و گفت:
-اگه من یه جای خوب برات سراغ داشته باشم که باب تو و دخترت باشه قبولش می کنی؟
یک لحظه جا خوردم.انتظار این پیشنهاد را نداشتم و مانده بودم که در جواب چه بگویم.
-غافلگیرم کردی عمه جونم...حالا این جایی که می گین کجا هست؟
خودم را به نادانی زده بودم وگرنه می توانستم حدس بزنم منظور او کجاست.
-همین جا...خونۀ بچگی هات.تو،توی این خونه حق آب و گل داری.حالا که خالی شده و همه گذاشتن رفتن،چه کسی بهتر از تو که بیاد توش زندگی کنه؟فکر نکنم خان داداشمم مخالفتی داشته باشه که بیای همدم تنهایی من بشی.
romangram.com | @romangram_com