#کوچ_غریبانه_پارت_206


-اونا عادت شونه در مواقع سختی خودشونو کنار بکشن...من شرمنده ام آقا جون که بازم شما به دردسر افتادین.

-دشمنت شرمنده باشه،مگه دارم بچۀ غریبه رو نگهداری می کنم؟سحر پارۀ تن خودمه بابا.باور نمی کنی همین دو سه هفته چه قدر بهش وابسته شدم!

سعیده گفت:

-امید هم عاشقشه.می گه تا به حال دختر بچه به این شیرین زبونی نیدیم!چند روز پیش می گفت اگه آقا جون اجازه بده سحرو ببریم پیش خودمون بزرگش کنیم،اما آقا مخالفت کرد.

-آقا حق داره...،تو الان باید تمام وقتتو صرف بزرگ کردن دختر کوچولوی خودت کنی.اگه خدا بخواد منم همین روزا از اینجا مرخص می شم و مواظب سحر هستم.

-خدا کنه زود بیای خونه مامانی،دلم خیلی واست تنگ می شه.

او را محکم تر به سینه فشردم:

-دل منم واسه تو تنگ می شه عزیزم.یه کم صبر کن که حالم خوب خوب بشه،بعدش واسه همیشه میام پیشت،باشه.

برگشت دست دور گردنم انداخت و بعد از چند بوسه گفت:


romangram.com | @romangram_com