#کوچ_غریبانه_پارت_198
-خوب پس بهش علاقه داری؟حالا چرا به هم نرسیدین؟حتما دخالت خانواده ها و مخلفتای بی علت و لج و لجبازی و بعدم یه ازدواج اجباری...
می خوام یه چیزی بگم ولی حقیقتش روم نمی شه...نه بذار بگم چون تو دلم می مونه.به نظر من شوهر بی لیاقتی داری.ببخشید من معمولا حرف بد نمی زنم،ولی این بار حرصم در اومده.توی این مدت که اینجا بستری بودی تا به حال ندیدم یه بارم بیاد عیادت!در حالی که خیلی ها اومدن دیدنت.البته دکتر اجازه نمی داد بیان تو اتاقت،ولی تو این چند وقته ملاقاتی زیاد داشتی.بعضی وقتا که خواب بودی می اومدن از پشت پنجره نگات می کردن.یه آقای مسنی هم هست،فکر کنم باباته.اونم خیلی برات بیقرای می کنه.بیشتر وقتا که میاد یه دختر بچۀ پنج ،شش ساله رو هم با خودش میاره.اون دخترته،نیست؟
نگاهش کردم و با سر جواب مثبت دادم.
-خیلی مواقع که خواب بودی بچه رو می آوردم تو رو از پشت پنجره ببینه.
دلم برای پدرم و سحر سوخت.بعد از مدت ها اولین بار بود که دلم هوای شان را می کرد.هوای آنها،هوای مسعود.عجیبی این که دیگر نیست به آنها احساس کینه نمی کردم.
-امروز میاد؟
صدایم چه غریبه به گوش می رسید!بیحال و لرزان.
لبخند نرگس دوباره نمایان شد:
-کی؟
romangram.com | @romangram_com