#کوچ_غریبانه_پارت_177
-اتفاقا عین این حرفو همسایه مون زد.پریشب بعد از شام اومده بودن یه کم دور هم باشیم.می گفت:
-نشد ما یه بار بیاییم اینجا یه چیز تازه توی خونۀ شما نبینیم!
مامان گفت:
-ماشاءالله خاله،واسه خودت اسفند دود کن رو چشم نیفتی.خوب داری زحمت می کشی بایدم زندگیت روز به روز بهتر بشه این حرفا رو باید اونایی بشنون که اولش واسه تو تاقچه بالا می ذاشتن.
نگاهم بی اختیار به پدرم افتاد.ظاهرا اوقاتش تلخ شده بود،ولی سعی می کرد آرام باشد.فهیمه فوری میان حرفش پرید:
-مانی جون چه بو رنگی راه انداختی.چی واسه شام درست کردی که عطرش این قدر خوشه؟!
با این جمله از جا برخاست مرا هم با خود همراه کرد.داشتیم به طرف آشپزخانه می رفتیم.
-تو رو خدا از دست مامان دلگیر نشی.اون هیچ وقت نمی خواد درست بشه.
-اشکال نداره،در عوض یادم می منونه دیگه بعد از این بهش اصرار نکنم بیاد اینجا.وقتی چشم دیدن منو نداره چه اصراریه؟
-توهمیشه لطف داشتی و داری.امروزم رفتار مامانو به روی خودت نیار.به خاطر آقا،می بینی چه قدر خوشحاله که تو سرو سامون گرفتی؟نمی دونی با چه عشق و علاقه ای به زندگیت نگاه می کنه...راستی انگار ناصر خیلی فرق کرده!دیگه مشکل خاصی ندارین؟
romangram.com | @romangram_com