#کوچ_غریبانه_پارت_175

-چه می دونم والا،از خودت بپرس.خواهرم می گفت تو این چند ماهه یه بارم دعوتش نکردین اینجا.

قیافۀ ناصر کمی درهم شد.شاید نمی خواست مشکلات خانوادگی در حضور رامین بازگو شود:

-چرا خاله جان،من مامان و بابا رو خیلی وقت پیش دعوت کردم،ولی به دلایلی نتونستن بیان.اما الهه،شوهرش و نسرین تا به حال دو سه بار اومدن.

-بالاخره گفتم حالا که نون و نوایی رسیدین یادتون نره کی بودین و از کجا اومدین.

به خوبی معلوم بود که منظور از به نان و نوا رسیدن من بودم نه ناصر.به هر حال به احترام حضور پدرم و بقیه،به خودم اجازه ندادم در جواب حرفی بزنم.

لیوان های شربت را دور می گرداندم که فهیمه گفت:

-چه بوفۀ قشنگی!اینو تازه خریدی؟

-آره،هفتۀ پیش توی یه حراجی گیرش آوردم.از وقتی فهمیدم توی بعضی از حراجیا می شه چیزای لوکس پیدا کرد،به بیشتر شون سر می زنم.

مامان باز هم نتوانست ساکت بنشیند:

-وا...!چه کاریه؟مگه آدم عاقل می ره پول بده وسایل کهنۀ مردمو بخره؟تو یه وقت از این کارا نکنی فهیمه؛هر چند ماشاءالله آقا رامین می ره بهترین چیزا رو واسه تو می خره،ولی می گم یه وقت گول این حرفا رو نخوری.این بار صدای فهیمه درآمد:

romangram.com | @romangram_com