#کوچ_پارت_166

- به هر دو تون ميگم!!

با بي اعتنايي سر تکون دادم. موقع رد شدن از کنارم، تنه اي زد که من به روي خودم نياوردم و بيرون رفتم. به هر حال برادرش بود. حق داشت.

بهاره کتاب و دفتر نتش رو توي جيب کيف سازش فرو کرد و گفت: استاد؟!

نگاهش کردم و گفتم: با من بودي؟

با گيجي سر تکون داد و گفت: پرسيدم پيشرفتم خوب بود اين هفته؟

حواسم سر جاش برگشته بود. جواب دادم: آره خوب بود. هر چي بيشتر وقت بذاري، نتيجه ي بهتري مي گيري.

زيپ کيف رو بست و روي شونه انداخت. خسته نباشيد گفت و سمت در رفت. همين که باز کرد گفتم: هنوز مربي کلاس بغلي تو راهروئه؟

برگشت و با يه لبخند خجالتي گفت: بله.

- اهوم... مي توني بري. مراقب باش.

«چشم» گفت و بيرون رفت. ده دقيقه پيش که براي آب خوردن بيرون رفته بودم، رکسان داشت با مهدوي صحبت مي کرد. صداشون انقدر پايين بود که چيزي نمي شنيدم. حالا هم که بهاره گفته بود هنوز بيرونه!! کم کم داشتم سگ مي شدم. از جام بلند شدم و با شدت در رو باز کردم که صدا بده. هر دو به سمت من نگاه کردند. هنوز مشغول صحبت بودند. يک ربع فرصت بود تا هنرجوي بعديم بياد. بلند گفتم: خانوم خسروي! پگاه امروز هست ديگه؟

و جوري اخم کردم که حساب کار دستش بياد. ولي خيلي خونسرد گفت: بله.

در رو محکم کوبيدم و به طرف کلاسش رفتم. دوباره گفت: بچه ها دارند کلاژ درست مي کنند، کلاس شلوغه...

بي توجه به حرفش داخل رفتم. بچه ها روي صندلي هاشون نشسته بودند و جوري با تيکه کاغذها و چسب و آتاشغال سرگرم بودند که انگار دارند اتم مي شکافند. پشت صندلي پگاه رفتم و لپش رو گاز گرفتم. متوجه ام شد و روي صندلي برگشت. بقيه ي بچه ها هم با ديدن من دست از کار کشيدند و همهمه توي کلاس پيچيد. خنديدم و پگاه رو که آويزون گردنم شده بود، بغل کردم. زير گوشش گفتم: نميگي عمه ات دو ساعته کجاست؟

- پيش عمو مهدويه.


romangram.com | @romangram_com