#کوچ_پارت_157
چيزي نگفت. فقط لب هاش رو مثل بچه ها باريک کرد و با چشم هاي گرد شده بهم زل زد. ديگه تقريباً عين نوزادها شده بود! باز يه راهي پيدا کرده بود که از زيرش در بره. خنده ام گرفت و نوک بينيش رو بين انگشت هام فشار دادم. خوشم نمي اومد زوري يه چيزي بکَنم! عقب رفتم. دستش رو بيرون کشيد و با لبخند سمت در رفت. نگاهم روي کيکي که رو دستم مونده بود، افتاد و ناله اي کردم. چرا با دل من راه نمي اومد؟!
گوشيم براي چندمين بار ويبره رفت و فرشاد که داشت کار مشتري رو راه مينداخت زير چشمي نگاه کرد. بعد از بيرون رفتنشون گفت: باز کي زنگ زده بگه حامله است که جواب نميدي؟
از تعجب خنديدم. خودش هم مي دونست که من هيچوقت تا اون حد پيش نمي رفتم. به جز چند مورد خاص که خيلي گوشم رو بريده بودند و دست کمي از تن فروش ها نداشتند. وقتي خنده ام رو ديد گفت: چشم حاج آقا زند روشن!
- گه نخور! سميراست.
با دهن باز بهم خيره شد. شوخ طبعي چند دقيقه پيشش کامل محو شد و گفت: عادل حواست هست چيکار مي کني؟
- چرا پاي من مياد وسط، بدترين فکرها به سرتون مي زنه؟!
- خودت مي دوني چرا!
- مي خواد دعوتم کنه واسه شام. دفعه ي قبل که مادرم خبر داد، نرفتم... حالا حتماً مي خواد خودش اصرار کنه.
- پس چرا جوابش رو نميدي؟
- آخه امشب اصلاً نمي رسم برم.
- جمعه شب کجا رو داري بري؟!
- يه جايي.
گوشي دوباره زنگ خورد. اين بار براي اينکه فرشاد بيشتر نپرسه جواب دادم: بله.
- چرا دو ساعته جواب نميدي؟ نگران شدم.
romangram.com | @romangram_com