#کوچ_پارت_136

گرفتم و با کلافگي نفسم رو بيرون دادم. من اين وسط چيکار مي کردم؟ اين ها ديگه کدوم خري بودند؟ اون موقع ها که با مهدي و سينا و بچه ها جمع مي شديم و يه لبي تر مي کرديم، از اين ادا و اصول خبري نبود. گفتم: اين هم شد تفريح؟!

پوزخند زد و گفت: وقتي همه ي عمرت رو پاش بذاري ديگه اسمش تفريح نيست... زندگيه!

بعد از جاش بلند شد و رفت سمت بار کوچيک سالن. ليوان ديگه اي پر کرد. پدرش گيلاسش رو بلند کرد و با لبخند نگاهي به جمع انداخت. گفت: to... به افتخار «دور برد!».

و ضربه اي به شونه ي من زد. واقعاً فکر مي کرد من دور بردش رو تضمين مي کنم؟! نيشخند زدم و گيلاسم رو بلند کردم. بقيه هم همين کار رو کردند. به مال من ضربه اي زد و يک جا سر کشيد. دخترش رو به روي من ايستاده بود. جرعه اي خورد و وقتي من مال خودم رو روي ميز گذاشتم ابروش رو بالا انداخت. به پشتي صندلي تکيه دادم و سر تا پاش رو برانداز کردم. پيراهن سفيد کوتاه پوشيده بود و ظاهراً براي پدر و برادرش هم عادي بود. تعجبم از اين بود که آرايشش فقط يه رژ قرمز و خط چشم بود.

جمع کم کم پراکنده شد. خدافظي کردند و رفتند. بالاخره کمالوند سراغ کيف سامسونتي که براش آورده بودند، رفت. از جمع قبلي فقط خودمون چهار تا مونده بوديم. نگاه کمالوند به داخل کيف باز شده، بود اما مخاطبش من بودم: دارم ريسک مي کنم که نگه ات دارم.

- ...

- تا دور آخر بازنده بودي.

- اولين بارم بود. کي اولين بار شاهکار مي کنه؟!

نگاهم کرد و بعد از سکوت کوتاهي گفت: فقط از اين خوشم اومد که تونستي بازي باخته رو ببري.

دوباره سرش رو پايين انداخت و ادامه داد: هيجانش بيشتره.

پسرش که روي کاناپه لم داده بود با پوزخند گفت: بيزنس هم هيجان لازم داره.

و چشمکي به خواهرش زد و اضافه کرد: نه شيدا؟

شيدا با اخم روش رو برگردوند و به طرف راهرو پيچيد. برادرش بلند شد و با نگاهي به کيف جلوي کمالوند، دنبالش رفت. کمالوند کيف رو بست و با دسته ي پول به طرفم اومد. دردسرش زياد بود ولي حداقل يه پولي دستم رو مي گرفت. پول رو جلوم روي ميز گذاشت. دستش رو از روش برنداشت و گفت: براي من بيشتر از سواري خوب، وفاداري مهمه.

- ...


romangram.com | @romangram_com