#ضربه_نهایی_پارت_573

نگاه بهت ز ده ی سرمه مانند تیری که از کمان دررفته باشد باسرعت به سمت یسنا چرخید که با نگاه خیس مستقیم تماشایش می کرد.
سرمه چنان شوکه شده بود که حتی متوجه نبود مرد چه هنگامی بدن او را تفتیش کرد وچه زمانی سوار ماشین شدند .
هرچند که سرمه برای فهمیدن این موضوع به عمارت رفته بود اما در تمام مدت در دل ارزو می کرد که اشتباه کرده باشد وحالا با
شنیدن ان حقیقت تلخ با آن صراحت از زبان یسنا این چنین شوک زده شده بود .
دست یسنا که روی بازویش نشست . تکان سختی خورد ونگاه گیجش را روی صورت خواهرش دوخت .
تلنگر زده شده بود وحالا سیل اشک هایش دیده ش را تار کرده بود .
حال یسنا هم بهتر از او نبود
او هم مانند خواهرش وبه همان شدت اشک می ریخت .
کمتر از چند ثانیه هردو قل مانند اهن ربایی به سمت هم کشیده شده ودر آغوش هم فرو رفته وبی صدا به گریه افتادند .
چند دقیقه که گذشت ،یسنا به خود آمد . خود را از آغوش خواهرش بیرون کشید ولبخند ی زد . سپس دست خود را جلو برد و با
محبت اشک از گونه های خیس او زدود و با شیطنت گفت
_گریه دیگه بسه خواهر کوچولو
وگرنه این زبون نفهما فکر می کنن بخاطر ترس از اونا اینجوری گریه می کنیم !
سرمه قامت خود را صاف کرد و گنگ پرسید
_خواهر کوچولو ؟!
یسنا بادی به غبغب انداخت و با اطمینان اظهار داشت
_شک ندارم من قل بزرگترم
سرمه باتردید سری تکان داد و چند ثانیه بعد با صدای گرفته وناباوری پرسید
_یعنی تو الان واقعا خواهرمی!!
یسنا از غم نگاه او قلبش به درد امد . زبان روی لب کشید و با مزاح جواب داد

romangram.com | @romangram_com