#ضربه_نهایی_پارت_564

واین جوشش اشک بخاطر درد زیادی که در دست شکسته ش پیچیده بود نبود . بلکه بخاطر خواهری بود که بعد از بیست سال وخورده
ای دراغوش گرفته بود .
سرمه تقلایی به خود داد و توانست سر خود را از سینه ی او جدا کند . قلبش تند می تپید وگلویش خشک شده بود.
نگاه بهت زده ش در صورت او چرخید و بریده ، بریده لب زد
_ ی.. ی. یس..یسنا
تو..تو.. زنده ای
یسنا پلکی بازو بسته کرد وبه تکان دادن سری بسنده کرد . زبانش گویی قفل شده بود .
_ا..اما..اما .. س..س.. سراج گفته بود
گفته بود ..تو..تومردی!!
یسنا چون اسم سراج راشنید سریع موقعیت خطرناکی را که در ان قرار داشتند را بخاطر اورد .
نباید کسی ان دو را باهم در عمارت می دید . نباید در ان وضعیت خطرناک یاشار متوجه ی واقعیت می شد .
سریع نگاهی به دوربین ها انداخت . دست سرمه را گرفت وبه سمت اتاقش کشاند .
سرمه مخالفتی نکرد وهمچون کودکی به دنبال او کشیده شد .

هنگامیکه وارد اتاق شدند . سریع در را پشت خود بست وان راقفل کرد.
مجدادا مقابل سرمه که همچنان خیره ومنگ او را تماشا می کرد ایستاد و در برابر میل شدیدی که برای به آغوش کشیدن خواهرش
داشت مقابله کرد .
سرمه نگاه گیج شده ش را در ان اتاق اشنا که مدتی در آن نقش زندانی را داشت چرخاند .
_ خوب گوش کن سرمه .
وقت زیادی نداریم .

romangram.com | @romangram_com