#ضربه_نهایی_پارت_563
با توجه به روحیه ی حساس و شکننده ی خاتون با ان سابقه ی بیماری که داشت
ترجیح داد پای او را فعلا وسط نکشد .
به همین دلیل به سمت پله ها بالا رفت .
خدمتکاری که از بالای پله ها میامد او رادید . در جای خود ایستاد وبا چشم هایی گرد شده او را تماشا کرد .
سرمه دستپاچه سلامی داد و خدمتکار سردرگم نگاهی ابتدا بالای پله ها انداخت
سپس مجدادا نگاه متحیرش را به اودوخت و جمله ای نامفهوم زیر لب زمزمه کرد .
سرمه اشفتگی اورا دید و ترسش بیشتر شد . گردن کشید تا شاید ببیند بالای پله ها چه کسی ایستاده که دخترک بینوا را تا این حد منقلب
کرده ست .
اما موفق نشد ببیند .
دخترک خدمتکار خیلی زود ، از پله ها پایین امد .از کنار او عبور کرد وگذشت .
سرمه گیج شده از رفتار او ، پله ها را مضطرب یکی بعد از دیگری بالا رفت ودرنهایت شوکه هین بلندی کشید و در اخرین پله ایستاد .
نگاه یسنا هم بلافاصله به سمت او چرخید و متحیر به خواهر دوقلویش سرمه خیره ماند .
سرمه چیزی را که نگاهش می دید عقلش باور نمی کرد .
فقط یسنا بود که مانند سیبی بود که از وسط با او نصف کرده باشند .
اما چطور امکان داشت . یسنا مرده بود .
گیج ومنگ قدمی عقب رفت که ناگهان زیر پاهایش خالی شد وقبل از اینکه بیفتد یسنا که زودتر از او به خود امده بود با یک قدم بزرگ
خود را به او رساند وبا دست سالمش دست او را گرفت ومانع از پرت شدنش گردید .
اورا به سختی به سمت خود کشاند و سرمه در آغوشش پرتاب شد .
بغضش مانند حبابی ترکید واشک هایش باسرعت از گونه هایش سرازیر شد .
romangram.com | @romangram_com