#ضربه_نهایی_پارت_555

خاتون را در ان لحظه همسر خود می دید که فرزندی برایش به دنیا اورده باشد .
قلبش از این تصور از شعف لرزید .
خم شد وبوسه ای پرمهر روی پیشانی خیس و داغ او گذاشت .
کاری که هیچ وقت برای شهلا نکرد . شهلایی که فرزند خود او را به دنیا اورده بود !!
در اوج خوشحالی ، نگاهش به سمت حلقه ی دست او چرخید وناگهان از آن خواب رویایی بیدار شد .
ابروهایش درهم گره خورد و نگاه پراکراه ش به سمت نوزاد چرخید وچون دو تا بچه دید . شوکه شد . بهت زده چند بار پلک بازو بسته
کرد .
پیرزن که این حالت صورت او را دید در حالیکه دست های خونی ش را شسته بود وبا پارچه ای پاک می کرد اظهار داشت
_دوقلو ن .سمت راستی زودتر به دنیا اومد .
پارچه را کناری انداخت و به سمت نوزاد ها رفت وگفت
_خدا رحم کرد که قل دوم خفه نشد . عمره ش به دنیا بوده !!
نگاه پرسشگر هاتف را که دید ادامه داد
_اخه مادرش قل اول رو که به دنیا اورد از حال رفت . سپس نمکین خندید
_خیلی شانسی متوجه سر بچه ی دوم شدم که یک کمی زده بود بیرون و به سختی بیرون کشیدمش !!
هی بیشتر از سی ساله که بچه های این چند روستا رو من به دنیا میارم !!
اخه تا بیمارستان راه زیاده و سوای اون مردای روستا اجازه نمی دن بچه هاشون زیر دست هرکسی به دنیا بیاد !
نگاه پر حسرت هاتف به سمت نوزاد دوم چرخید
هردو دختربودن و بدن کوچکشان اغشته به خون !!
در دل به حال یاشار غبطه خورد
یاشار مرد خوشبختی بود که از این زن دوفرزند دختر داشت!!

romangram.com | @romangram_com