#ضربه_نهایی_پارت_554
سراسیمه خود را به او رساند وجریان را به زن بهت زده تعریف کرد .
سرنوشت او را جای خوبی اورده بود .
زیرا زن از قضا خود قابله بود .
سریع از جای خود بلند شد . تکانی به هیکل فربه ش داد وگفت
_زود بیارش داخل ، قبل از اینکه هاتف به سمت در بدود صدای دستوری پیرزن را شنید .
_نزار راه بره بغلش کن وبیار
سپس خود به سمت خانه دوید تا اب جوش و ملحفه هایش را اماده کند .
کمی بعد زن مشغول به کار شد وهاتف فقط از ان سوی در ، صدای فریاد های پردرد خاتون را می شنید وزن پیر که مرتب می گفت
_اگر از حال بری هم خودت میمیری هم بچه ت
پس تا می تونی داد بزن وهمراه با داد زور بزن !!
هاتف سیگاری روشن کرد وهنوز سیگار به نیمه نرسیده بود که صدای گریه ی بچه ای راشنید .
نفس پردودش را بیرون فرستاد وسیگار را کف زمین انداخت و با کفشش ان را له کرد .
کمتر از یک ربع بعد زن قابله در را باز کرد و با خنده گفت
_بهتون تبریک می گم صاحب دوتا سفید بر فی شدین
هاتف که در ان لحظه متوجه معنی حرف او نشده بود . باتنه ای اورا کنار زد .سراسیمه داخل شد وبا چند قدم بلند مسیر اتاق را طی کرد
وخود را به خاتونش رساند که پلک هایش بسته بود .
کنا ر او دوزانو روی زمین نشست .
با دیدن صورت مهتابی رنگ خاتونش قلبش لرزید و بغض مانند پنجه ای قوی گلویش را فشار داد .
در آن لحظه ، حس عجیبی داشت . حسی که قابل توصیف نبود .
romangram.com | @romangram_com