#ضربه_نهایی_پارت_552

چند کیلومتر دیگر که گذشت دیگر نتوانست ان درد را که هر لحظه که می گذشت بیشتر می شد را تحمل کند وشروع به نالیدن کرد .
نگاه هاتف به سمت اوچرخید وچون لب سفید شده وصورت رنگ پریده ش را دید . دستپاچه شد ونگران پرسید
_خاتون حالت خوبه ؟!
خاتون به سختی سری تکان داد . دهن باز کرد چیزی بگوید اما جای ان فریاد پردردی کشید .
قطرات درشت عرق در پیشانی ش نشسته بود . نگاه هاتف به سمت دست او که روی دلش نشسته بود چرخید وخیلی زود متوجه ی
جریان شد .
با دست محکم روی فرمان کوبید وفریاد کشید
_لعنتی ، لعنتی
ان ها درست وسط اتوبان بودند وهیچ شهری در ان اطراف نبود که او را به بیمارستان برساند .
اگر اتفاقی برای خاتونش می افتاد بی شک او همزنده نمی ماند .
یک دستش را از روی فرمان برداشت وروی دست یخ زده ی او گذاشت. ان را فشرد و ملتمسانه گفت
_خاتون طاقت بیار ، طاقت بیار عزیزم ، من نمی زارم اتفاقی برای تو بیفته !!
خاتون حرفی نزد . چشمانش را بست . حال خرابش را فقط لب های سفید رنگ خونی شده ش نشان می داد که مرتب زیر گیوتین دندان
های صدفی رنگش می رفت.
کمی که گذشت
صدای پر ترس ولرزان خاتون را شنید
_هاتف یه کاری بکن کیسه ی اب پاره شد
سپس با گریه ضجه زد
_بچم رو نجات بده تروخدا
هاتف خشمگین فریاد کشید

romangram.com | @romangram_com