#ضربه_نهایی_پارت_286
_چرا ودر مقابل کی؟!
سراج لحظه ای در دادن پاسخ مکث کرد از داخل وان بلند شد وسرمه بلافاصله چشم خود را بست .
لبخندی روی لب سراج نشست .پنجه ای داخل موهایش کشید
_ در مقابل مادر یسنا
سرمه با گیجی کلمه ی مادر را زمزمه کرد
صدای دوش آب را می شنید وفهمید او مشغول استحمام است .در حالیکه همچنان چشمان بسته اش را سفت می فشرد با صدای بلند ی
پررنگ ترین سوالی که در ذهنش شکل گرفته بود را پرسید
_چرا باید درمقابل مادر یسنا نقش دخترش را بازی کنم ؟!
خود یسنا کجاست !!
صدای قطع شدن آب را شنید و دقایقی بعد، چون جوابی نشنید.کمی جسارت به خرج داد و اندکی چشم های خود را باز کرد وچون سراج
را دید که با حوله ی تن پوش سفید رنگی دست به سینه مقابلش ایستاده بود از شدت دستپاچگی لبخند بی معنایی روی لب نشاند .
ابروهای در هم تنیده و اخم غلیظ صورتش ، قلبش را به تپش انداخت
_همین قدر کافیه بدونی که دیگر یسنایی وجود نداره و توباید برای آن مادری که هنوز این واقعیت رو نپذیرفته نقش بازی کنی!!
نگاه بهت زده ی سرمه در نگاه سرد سراج قفل شد .غم نهفته در عمق آن چشم های یخ زده گویای همه چیز بود .مرگ !!!
کلمه ی مرگ مانند صاعقه ای کل وجودش را لرزاند و تصویر لبخند زیبای او قلبش را به درد آورد وعجیب تر آن بغضی بود که ناگهان
ته گلویش را فشرد واین برای خودش هم عجیب آمد که چرا باید برای دختری که نه تنها اورا نمی شناخت و بلکه به دست پدر وپسر
داییش دزدیده شده بود این همه اندوهگین شود !!!
او یک احمق احساساتی بود ونباید اجازه می داد این مرد با تیزی ذاتی که داشت متوجه آن شود
سری تکان داد و با اخم و با صدای پرتحکمی پرسید
romangram.com | @romangram_com