#کینه_عشق_پارت_274


همه چیز تموم شده بود و فریماه با رفتنش جای جبرای برای کسی نذاشته بود....

فصل دهم

فریماه

************************************************** ********

یک ماه از اومدنم به این شهر سرد و غریبه می گذشت...من و هلیا دل مرده تر از همیشه بودیم...هلیا تا یه هفته بهونه می گرفت...بهونه ی هومن...سام...سروناز...احسان و خلاصه همه چیز و همه کس...به سختی به محیط اینجا عادتش دادم...از بچه های این کشور غریب بیزار بود...زبانش خوب نبود و علاقه ای هم به یادگیری زبان بیگانه نداشت...بدون من به محوطه ی آپارتمان هم نمی رفت...گوشه گیر و کم حرف شده بود...خودمم دست کمی از هلیا نداشتم..افسرده و خسته بودم...شوق دیدن هر روزه ی هلیا منو سر پا نگه میداشت و حس عادتی که توی من ایجاد شده بود...زندگی خالی و سرد بود...مثل زندگی تمام مردم این شهر تاریک...این شهر فقط ظاهری قشنگ و نورانی داشت و درونش پر از زشتی و تاریکی بود...ظاهرش تمییز و آراسته بود و درونش شلخته و کثیف...

هلیا فقط یه دوست ایرانی پیدا کرده بود...اما روزهای خوب باید از یه جایی شروع می شدن و غم ها باید روزی بسوزن و شعله ی اونا به زندگی گرمی و شادی بدن...

روزای خوب من هم از همون روز گرم شروع شد...هلیا بهونه ی پارک رو گرفته بود...اون هم ساعت 11:30ظهر...هر کاری کردم نتونستم مجابش کنم که وقت مناسبی نیست...اما از جایی که همیشه سرنوشت برامون تصمیم می گرفت دستی نامرئی من و هلیا رو به سمت تنها پارک مجهز نزدیک خونه کشوند...پارک شلوغ بود و این مایه ی تعجبم شد...

روی نیمکتی تو سایه نشستم و هلیا رو که ورجه وورجه کنان به سمت بازیگاه می رفت رو تماشا کردم...

مردی با چشم ابروی مشکی و چهره ای جذاب به انگیلیسی ازم اجازه خواست تا روی نیمکت بشینه...و سرنوشت دوباره رقم خورد....

تلفنم زنگ زد...کوروش بود...باهاش مشغول صحبت شدم...وقتی مکالمه ام تموم شد گوشی رو تو کیفم انداختم ...


romangram.com | @romangram_com