#کینه_عشق_پارت_273
************************************************** ******
در حالی که هواپیمای فریماه هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل از آسمون وطن فاصله می گرفت...سام تو بالکن اتاق مشترکش با فریماه نشسته بود و افسوس روزهای از دست رفته رو می خورد...
خانم کیانی سخت بیمار بود و به علت سرماخوردگی شدید تو بستر بود...آقای کیانی دل بدرقه کردن فریماه و نوه اش رو نداشت و ساحل تو خونه اش کز کرده بود و به دور از همه غصه می خورد و از عذاب وجدان رو به نابودی بود...خودش رو مقصر تمام اتفاقات افتاده می دونست...
اما حال سام رو هیچ کس نمی فهمید...حال مردی که یه کوه درد داشت...یه کوه عذاب رو روی شونه هاش تحمل می کرد و دم نمی زد...غرورش دوباره کار دستش داده بود و زندگیش رو به ورطه ی نابودی کشونده بود...انگار که تاریخ انقضای عشقشون تموم شده بود و سام عشقش رو فاسد شده می انگارید...
سام با چشمانی لبریز از اشک وارد اتاق مادرش شد...مادرش با دیدن سام وحشت کرد..اون پسر رنگ پریده و شکسته ای که انگار ده سال در عرض یه روز پیر شده بود سام نبود...مریم خانم تو چشمای سام دنبال یه نشونه بود...یه نشونه و یه برق از زندگی اما...چشمای سام پر از خالی بود و به قول اخوان ثالث از تهی سرشار...
سام نزدیک مادرش و درست پایین تختش زانو زد و سرش رو روی پاهای مریم خانم گذاشت و بغض چندین و چند ساله اش رو روی زانوهای مادرش شکست...
هق هق مردونه ی سام فضا رو غم بار می کرد و اشک هر شنونده ای رو در می آورد...
سام برای اولین بار جلوی مادرش شکسته بود و مریم خانم از این شکستن سخت نالان و متاثر بود...
سام بین هق هق هاش حرف هایی زد که دل مریم خانم پر خون شد:مامان رفت...فریماه رفت...برای دومین بار...هر بار هم من مقصر بودم...مامان باید جلوشو می گرفتم...نباید اجازه میدادم برن...نباید میذاشتم این زندگی همین طور از هم پاشیده باقی بمونه...فکر می کردم دوسم نداره اما لحظه ی آخر عشق رو تو چشماش دیدم..اشتباه کردم مامان...باید نگهش می داشتم... حتی شده به زور...یه کاری بکن مامان...من با هومن چی کار کنم...هومن این ور دنیا بی مادر مونده و هلیا اون سر دنیا بی پدر...من این خانواده رو چطوری دور هم جمع کنم؟؟!!...چرا هیچی سر جاش نیست؟؟!!...چرا هر کاری می کنم این زندگی لعنتی درست نمیشه؟!...کمکم کن مامان...کاش جلوشو می گرفتم...کاش...مامان کاش تو گوشم سیلی می زدی و سرم داد می کشیدی که نذارم فریماهم بره...من 5 سال بدون اون دووم آوردم و فکر کردم فراموشش کردم اما نه...من این بار بیشتر از قبل عاشقش شدم...مامان...
مریم خانم خم شدم و سر سام رو بوسید و دست زیر چونه اش انداخت و سرش رو بلند کرد...به چشمای قهوه ای رنگ و پر اشک پسرش زل زد و گفت:سامی جان تو الان یه مرد 39ساله ای...من بهت چی بگم مادر؟!...خودت مقصری عزیزم...از اول هم نباید می ذاشتی فریماه بره...همون شب باید تو روی بابات در می اومدی و نمی ذاشتی مادر بچه ات آوره ی کوچه و خیابونا بشه...حالا دیگه کاری از کسی برنمیاد...حالا فریماه کیلومتر ها از اینجا دور شده...چی بگم مادر؟!...من چی کار بکنم برای دل شکسته ات؟؟...
گریه ی سام شدت گرفت و مریم خانم هم نتونست مرهم بذاره رو زخم های عمیق این مرد...
romangram.com | @romangram_com