#کینه_عشق_پارت_192
سکوت رو اونقدر به حرف زدن ترجیح دادم تا سام فریاد زد:دِ حرف بزن لعنتی...
مچ دستهای سام رو تو دستام گرفتم و گفتم:آره...درسته...اما من کلاهبرداری نکردم...اینایی که پدرت می گه راسته...ولی من عاشقتم سامی...این دروغ نیست...هیچ وقت نبوده...
قطره اشکی که از گوشه ی چشمش چکید رو بین اون همه قطره ی بارون تشخیص دادم:چرا اینکارو کردی فریماه؟؟ چرا؟؟
زهر خندی زدم و گفتم:اگه بگم باور نمی کنی...شاهد من حالا اونور مرز ها بی خبر خوش می گذرونه و من تو این گودال سرد و سیاه...بی پناه و بی دفاع گیر افتادم...سام قول دادی ترکم نکنی...تو قول دادی...اما..اما تو هم مثل پدرت منو متهم کردی و کنار کشیدی...با بی رحمی شاهد حقارتم بودی و دم نزدی...در مقابل توهینای پدرت کوتاه اومدی و حق رو به اون دادی...ما فردا جدا میشیم سام...همه چیز تموم میشه...فقط یه چیزی ازت می خوام...به هومن حرفی نزن...باور های غلطت رو تو ذهن اون بچه فرو نکن...ذهنیتی که ازم داری رو به هومن تزریق نکن...بگو مادرت مرده ولی این دروغ ها رو تو ذهنش جا ننداز...قول بده سامی...قول بده و این بار زیر قولت نزن...من از خونه و خانواده ات دور میشم...برای همیشه و قول میدم که دیگه برنگردم...اما این خواهشم رو قبول کن.......
زانو زدم و ضجه:التماست می کنم سام...التماست می کنم...
سام با یه حرکت از جا بلندم کرد و گفت:باشه قول میدم...برای خودم متاسفم که عاشق زنی مثل تو شدم....
قطره های گرم اشکم با قطرات سرد بارون مخلوط میشد...
با خنده گفتم:ولی من متاسف نیستم که اینقدر عاشق توام که حاضرم جونمم برات بدم....
روی پنجه ی پا بلند شدم و ادامه دادم:من عاشقت بودم...من هیچ وقت چشمم دنبال ثروتت نبود...باور کن...این تمام خواسته ی منه..تمام خواسته ی زنی که یه روز عاشقش بودی و حالا ازش متنفری...به خاطر اون روزها اینکارو بکن...و بعد هم این لبهای سردم بود که طعم گرم و نرمی رو برای آخرین بار چشید...خنده ام می گرفت که تمام کارهای اون شبم برای آخرین بار بود...تو بغل سام برای آخرین بار فشرده میشدم و پالتوم تو مشت قویش چنگ می خورد و بوسه اش طعم گس و شیرین خواب رو به وجودم می ریخت... میسوزوندم و نابودم می کرد...برخلاف میل سام ازش جدا شدم و بدون نگاه کردن بهش ساکم رو از روی زمین چنگ زدم و دویدم و ازش دور شدم...هق هق کردم و تن خیس و لرزونم رو داخل اولین تاکسی که جلوی پام ترمز کرد انداختم....
حالا کوچه ها و خیابون ها فاصله بین من و سام بود...بین من و هومن..بین خانواده ام...بین من و عزیزترین های زندگیم...حالا من بودم و اشک و خون گرمی که روی صورتم جاری بود و تن خیسم و موسیقی بغض آوری که تو سکوت ماشین پر میشد:
romangram.com | @romangram_com