#کینه_عشق_پارت_175

نیم ساعت بعد...یک ساعت بعد و همین طور دو ساعت بعد از این حرکت من سام پشت در می ایستاد و خواهش می کرد که در رو باز کنم...اما من سرسختانه سر موضع خودم بودم تا اینکه دو ساعت و نیم بعد کار آرایشگر تموم شد و مشغول جمع کردن وسایلش شد و کمکم کرد تا لباسم رو بپوشم...

با اون پیرهن ماکسی که از زیر سینه چین می خورد و گشاد و آزاد بود و یقه اش به زیبایی مروارید دوزی شده بود واقعا" با مزه شده بودم...

با خارج شدن آرایشگر از اتاق سام وارد اتاق شد و با دیدنم لبخند عمیقی زد و گفت: خیلی شیطونی فریماه...

از پشت دستش رو روی شکمم گذاشت و ادامه داد: شیطونترین و زیبا ترین مادر دنیا..

لبخندی زدم و با تکون دادن سرم گفتم: تو هم خوشتیپ ترین و نگران ترین پدر دنیایی.

از جلو دستم رو بالا بردم و گردنش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و بوسه ای روی گونه اش زدم...سام هم سر خم کرد و روی شونه ام رو بوسید و مشغول پوشیدن لباسهاش شد...

مهمون ها بعد از غروب آفتاب وارد خونه شدن و ساعتی بعد هم ساحل با اون زیبایی افسانه ایش و اون لباس محشرش در کنار مرد رویاهاش جمع مهمون ها رو تکمیل کردن...

سام از کنارم تکون نمی خورد...حتی اجازه ی یک دور رقص کوچیک با عروس دوماد رو هم به من نداد و مجبورم کرد در تمام طول مهمونی فقط بشینم و نظاره گر باشم...

اما من بعد از خوردن شام از زیر دستش در رفتم...

بعد از خوردن شام یکی از دوستاش کنارش نشست و من در فرصتی که سام گرم گفت و گو بود از کنارش بلند شدم و به طرف ساحل رفتم...آروم جلوی صندلیش خم شدم و گفتم:عروس خانم افتخار یه رقص کوچیک با زن برادر و برادر زاده اشون رو میدن؟؟

ساحل سریع بلند شد و هیجان زده دست بهروز رو گرفت و گفت:بهروز زود باش تا سام نیومده...

romangram.com | @romangram_com