#کینه_عشق_پارت_174
تو یکی از روزهای زیبای بهاری بود که ساحل و بهروز در یک جشن زیبا و کم نظیر شادیِ وصالشون رو با اقوام و فامیل تقسیم کردن و همه رو تو شادی خودشون شریک کردن...
روز نامزدی اونها برای من هم شیرین بود...بهترین دوست و کسی که مثل خواهر نداشته ام بود با شعفی وصف ناپذیر به وصالِ تنها عشق زندگیش میرسید و به سمت خوشبختی پرواز می کرد و این برای من که تمام خوشبختیِ زندگیم رو مدیونش بودم اتفاقی بس شیرین و لذتبخش بود...
از صبح روز مهمونی همه بیدار و در حال رفت و آمد بودن...من وارد ماه ششم بارداری می شدم...شکمم کاملا" بزرگ و برجسته شده بود و طرز نشستن و راه رفتنم هر بیننده ای رو متوجه حال و روزم می کرد...با کمک یه خیاط خبره که مادرجون معرفیش کرده بود یه لباس مجلسی مناسب با وضعم دوخته بودم که رنگش یاسی تیره بود و به شدت به رنگ پوستم می اومد...
از یک هفته قبل سر آرایشگاه رفتن من تو خونه بحث بود...من دوست داشتم برای جشن نزدیکترین و بهترین دوستم و البته خواهر شوهرم به آرایشگاه برم ولی سام به شدت مخالف و نگران حالم بود...البته پدرجون هم حرفهاش رو تایید می کرد و می گفت برام خطرناکه که چندین ساعت بی حرکت روی صندلی بشینم و باید مراقب خودم باشم وگرنه ممکنه که بچه هفت ماهه به دنیا بیاد...که این هم برای من و هم برای جنین توی شکمم خطرناک بود...بالاخره بعد از بحث و جدالی طولانی با کمک مادرجون و ساحل یه آرایشگر خوب پیدا شد و موافقت کرد که تو خونه من رو حاضر کنه...
بعد از ناهار آرایشگر رسید و خواست کارش رو شروع کنه که سام باز هم مخالفت کرد...آرایشگر بیچاره رو تو سالن کاشت رو من رو به اتاق برد و گفت:باید استراحت کنی...از صبح دراز نکشیدی...باید یک ساعت دراز بکشی شب هم که همش می خوای سر پا باشی...و من رو به زور قرص هام یک ساعت خوابوند...
این همه مراقبت و نگرانی دیگه داشت کلافه ام می کرد و لجم رو در می آورد..
بعد از استراحت آرایشگر کارش رو شروع کرد...سام صد بار به بیچاره سفارش کرد که زودتر کارش رو تموم کنه و با یه مدل ساده سرو تهش رو هم بیاره...
یک ربع بعد سام دوباره وارد اتاق شد و گفت:فریماه...عزیزم نمی خوای استراحت کنی؟ نباید به خودت فشار بیاری...
از روی صندلی به آرومی بلند شدم و گفتم:من خوبم...بیشتر از تو هم نگران این بچه ام...مثل اینکه یادت رفته من مادرم و مادرها هیچ وقت نمیذارن به بچه هاشون سخت بگذره...پس برو بیرون و نگران من نباش...
با گفتن این حرف سام رو به سمت در هول دادم و بعد از خروجش از اتاق در رو قفل کردم...
romangram.com | @romangram_com