#کیارش_پارت_76
آریان اخمامو کشید تو هم و گفت:
آریان - فرمایش؟
کاوه لبخندی زد و گفت:
کاوه - هیچی فقط خواستم کمی باهاتون صحبت کنم!
آریان اشاره ای به علی کرد و گفت:
آریان - شما که هم صحبت داری دیگه نیازی به ما نیست خدانگهدار!
بعدم دست من و گرفت و گفت:
آریان - بیا بریم ببینیم این سفارشای مارو چرا نیاوردن!
خندیدم مطمئنم آریان مثل همیشه ترسید اون میترسه که من با کسی دوست بشم و دوستام باعث کمرنگ شدن رابطه ی دوستی مون بشن، حقم داره آخه از هشت سال پیش که پدر و مادرش فوت شدن دیگه با هم بودیم هوای همدیگه رو داشتیم میشه گفت الا تنها خانواده ی همیم! البته من یه عمو هم دارم ولی خب زیاد باهاش خوب نیستم و خیلی هم دوسش ندارم ولی با سیاوش پسرش خیلی رابطه ی خوبی دارم نمیرم خونه شون چون حوصله ی ستاره رو ندارم، با آریان بلند شدیم که بریم!
کاوه - ببخشید اگه مزاحم شدم!
آریان - به سلامت!
کاوه - فکر کنم ما با هم دوستای خوبی میشیم!
آریان - ما به دوست نیاز نداریم مگه نه کیارش؟
دست آریان و محکم فشار دادم و گفتم:
- آریان چرا میترسی که با کس دیگه ای دوست بشیم؟ به خدا تا ابد تو تنها دوست صمیمی و داداش منی!
آریان مثل بچه های تخس گفت:
romangram.com | @romangram_com