#کیارش_پارت_200

طنین یه اخم وحشتناک کرد و گفت :
طنین - نمیشه بشین تا برات صبحونه بیارم!
- آخه من اینجوری عادت ندارم!
اریان - از بس که دختر تشریف داری!
عصبی بلند شدم و یقه ی اریان و گرفتم و گفتم:
- میخوام بدونم تو فضولشی؟
اریان با بهت داشت به من نگاه میکرد با صدای نسبتا بلندی ادامه دادم:
- گفتی با زندگیت کاری نداشته باشم چشم کاری ندارن پس تو هم با زندگی من کاری نداشته باش!
بعد انگشت مو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و با صدای فوق العاده بلندی ادامه دادم:
- ببین اریان دارم بهت اخطار میدم دیگه حق نداری تو زندگی من دخالت کنی یا حتی کوچکترین نظری بدی مفهومه؟
اریان از بهت خارج شد اشک تو چشماش حلقه بست و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد منم یقه شو ول کردم و نشستم رو صندلی و بی خیال شروع کردم به صبحونه خوردن همه سکوت کرده بودن هیچکسم قصد نداشت این سکوت و بشکنه پنیر پیش خودمو تموم کردم یه بشقاب پنیر پیش طنین بود!
- طنین میشه اون بشقاب پنیر و به من بدی؟
اریان که پیشش بود بشقاب و برداشت گرفت رو به من با اخم بشقاب و ازش گرفتم این بشقاب پنیر و هم با گردو خوردم نگاه کردم دیدم دیگه پنیر رو میز نیست بلند شدم و از تو یخچال یه قالب پنیر دیگه برداشتم قصد خودکشی داشتم با زیاد خوردنم و نشستم روصندلی بازش کردم و پنیرو درسته گذاشتم تو بشقاب و شروع کردم به لقمه گرفتن هنوز لقمه ی اول و نزاشته بودم تو دهنم که یه دست مردونه پنیر و برداشت و برد نگاش کردم اریان بود با خم غلیظی نگاش کردم اریان از روی بی خیالی شونه ای بالا انداخت حرصم گرفت!
آریان - ما هم پنیر میخوایم بخوریم!
با اخم نگاش کردم و پرغیض از روی صندلی بلند شدن و با صدای کنترل شده ای گفتم:
- ترسا خانم طنین خانم بابت صبحونه ممنون!

romangram.com | @romangram_com