#کیارش_پارت_199
- یه داداش دارم که واسم از همه عزیزتره و با وجود اون هیچ احساس کمبودی نمیکنم!
آریان حرصی گفت :
آریان - به پای هم پیر شید!
آخ جون حرصش گرفت!
- ممنون!
ساک مو جمع کردم شب همه با هم رفتیم رستوران بعدم رفتیم شهربازی من و سیاوشم مثل بچه کوچولوها هرچی که میدیدیم سوار میشدیم خلاصه خیلی خوش گذشت شبم وقتی برگشتیم یه راست رفتم تو اتاق خواب و خودمو پرت کردم رو تخت!
سیاوش - کیارش تو رو کاناپه میخوابی؟
- آره چطور؟
سیاوش - آخه طناز تو شهربازی گفت بهت بگم تورو تخت بخواب آریان رو کاناپه میخوابه!
اصلا می دونی چیه حسش نبود پاشم برم رو کاناپه حالا دق کن طناز خانم خخخخخ!
- آهان از اون لحاظ!
سیاوشم با همون لباساش دراز شد رو تخت، دیگه نمیدونم چی شد چون خوابم برد!
صبح با صدای اذون از خواب بیدار شدم و رفتم وضو گرفتم و نماز مو خوندم سجاده رو داشتم جمع میکردم که سیاوش گفت :
سیاوش - سجاده رو جمع نکن!
لبخند پهنی زدم و سجاده رو پهن کردم و از روی سجاده بلند شدم یه تی شرت آبی سیر با یه شلوار جین سورمه ای پوشیدم ساعت مو دستم کردم و رفتم آشپزخونه ترسا و طنین داشتن میز صبحونه رو آماده میکردن رفتم کمک شون کنم که طنین نزاشت!
- خو بزار کمک تون کنم!
romangram.com | @romangram_com