#کیارش_پارت_192
- قبول حق!
طنین اومد متعجب نگاش کردم و گفتم :
- شما هم نماز خوندی دیر اومدی؟ طنین سرشو انداخت پایین و آروم گفت :
طنین - آره!
سیاوش آروم کنار گوشم گفت :
سیاوش - چه زوجی بشید شما دوتا!
یکی زدم پشت سر سیاوش که آخش درومد رو کردم سمت طنین و گفتم :
- قبول باشه!
طنین لبخند محوی زد و گفت :
طنین - قبول حق!
بقیه همه با هم - قبول حق باشه!
نامرد واسه من فقط گفت قبول حق واسه بقیه گفت قبول حق باشه! نشستیم شام خوردیم بعد از خوردن شام میز و جمع کردیم و رفتم رو کاناپه ی تو نشیمن دراز شدم و به شماره سه نرسیده خوابم برد!
یه چهار روزی گذشت تو این چهار روز اینقد بهم خوش گذشت که اصلا دلم نمیخواد برگردم فقط بی دلیل رو کارای طنین حساس شدم تقریبا همه متوجه شدن! تو این چهار روز کاوه و علی هرکاری کردن که من برم تو آب شنا کنم نرفتم که نرفتم آریان و سیاوشم طرف منو میگرفتن البته آریان غیرمستقیم و با تمسخر، روز پنجم با صدای اذون از خواب بیدار شدم رفتم وضو گرفتم و نماز مو خوندم شروع کردم به جمع کردن سجاده م اینقد یواش سجاده رو جمع کردم که ده دقیقه طول کشید ولی آریان نیومد که نیومد از وقتی قراره ازدواج کنه دیگه کاری با من نداره حالا دیگه سیاوش شده تنها کسم دیروز آریان خیلی جدی گفت دیگه نمیخوام با رفیقام بگردم و دیگه قراره متاهل بشم و به زن و زندگیم برسم کیارش لطفا دور و ور من اینقد نپلک منم که نمیخواستم کم بیارم گفتم باشه بهتر... بی خیال ایشالا خوشبخت بشه پا شدم رفتم تو آشپزخونه به ترسا تو چیدن میز صبحونه کمک کردم و تو چایساز آب ریختم و روشنش کردم همه اومدن و با همه خیلی گرم سلام کردم ولی با آریان سرسنگین سلام کردم بعد از خوردن صبحونه و جمع کردن میز صبحونه طبق برنامه ی هر روز رفتیم کنار دریا تنها وایسادم بودم و خیره شده بودم به دریا که یه دفعه دیدم تو هوا معلقم تا به خودم اومدم دیدم تو قسمتی ازآبم که چهار پنج متر عمق داره همه ی خاطراتم و دوباره جلو چشمم دیدم با ترس شما کردم و دنبال مامان و بابام گشتم و نعره کشیدم :
- مامان! بابا! من نجاتتون میدم یکم دووم بیارید!
هرچی دنبال بابا و مامانم گشتم پيداشون نکردم دیگه با صدای بلند هق هق میکردم داد زدم:
- خدا! خدا! خدا!
romangram.com | @romangram_com