#کیارش_پارت_106

کمی مکث کردم و ادامه دادم:
- من که کلا نمیخوام ازدواج کنم تو که نظرت عوض نشده؟
آریان - نه منم نمیخوام ازدواج کنم دیگه نميتونم به کسی اعتماد کنم!
- بی خیال بیا به کارمون برسیم!
آریان خندید و گفت:
آریان - آره حق با توئه!
دیگه تا وقتی که از کارخونه اومدیم بیرون هیچ اتفاقی نیفتاد با هم رفتیم پاساژ طلافروشی و یه پلاک و زنجیر طلا که روش تولدت مبارک حکاکی شده بود و خریدم و آریانم یه گوشواره خرید!
آریان - آخه ما چه نسبتی با طنین داریم که واسش طلا خریدیم؟
- هیچ نسبتی ولی من یا نمیرم جشن تولد یا اگه برم باید طلا ببرم واسه دخترا پلاک و زنجیر واسه پسرا هم تمام سکه!
آریان - به من چه که تو اینجوری هستی چرا من باید طلا بگیرم؟
- من به تو چیزی نگفتم خودت خریدی!!!
آریان - خشونتی آقا طلا خریدن منم باید طلا بخرم آخ که پونصد هزار تومن کوفتش بشه!
- دیگه اینقد خسیس نباش!
آریان با لحن ترسی گفت:
آریان - باشه!
به ساعت نگاه کردم هنوز پنج و نیمه پس وقت داریم!

romangram.com | @romangram_com