#خیس_مثل_باران_پارت_79


آراد با دستش راحتی کناریشو نشون دادو با تحکم گفت:

_بشین

گیسو گوش به فرمان نشست و منتظر شد؛ آراد بعد کمی فکر کردن لب باز کرد

__حرفامو با یه سوال شروع میکنم

مهلت جواب دادن به گیسو ندادو ادامه داد

__فکر میکنی چرا باهات ازدواج کردم

_چون دلت برام سوخت...

آراد براق شد تو چشمای گیسو و بلند زد زیر خنده و بین خنده هاش گفت؛

__واقع.ااا...هم..چی..ن...فکری کردی و به دنبال حرفش قهقهه ای سر داد؛ گیسو سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت

:_ گیسو آروم باش جوابشو نده در برابر این مرد فقط باید کوتاه بیای وگرنه که با اردنگی پرتت میکنه بیرون اونوقت باید تو کوچه بخوابی..

صدای آراد مانع از ادامه ی فکر کردنش شد...

آراد:_ خوب گوش کن ببین چی میگم گیسو کمند...

یه کم خم شد به جلو زل زد تو چشمای گیسو و با جدیت گفت

__ من تا حالا تو زندگیم واسه احدی دل سوزی نکردم؛ اصلا من دل ندارم که بخواد برای کسی بسوزه فهمیدی؟

گیسو سرشو به معنای تفهیم تکون داد و آراد ادامه داد:

__( مامانم 3 ساله که آرزوی ازدواج منو داره و هر روز گیر میده با یه نفر ازدواج کنم؛ این آخریام گیر داده بود به لیندا دختر عموم و من از اونجایی که دنبال یه دختره ساده و حرف گوش کن بودم تورو برای ازدواج انتخاب کردم؛ اما...

زن من بودن 3 تا شرط داره؛ اگه به حرفام گوش بدی و شرطامو قبول کنی من شوهرتم؛ اما اگه قبول نکنی توام میشی همکار طیبه خانومو تو این خونه فقط حکم خدمت کارو داری و اما شرطام..)

دستاشو جلوی صورت گیسو مشت کرد و انگشت کوچیکشو باز کردو گفت:


romangram.com | @romangram_com