#خیس_مثل_باران_پارت_395
—پس چرا اینا نیمدن...
آراد با همان جدیت میگوید:—کیو میخوای بپیچونی پسر؟ منو
همه با هم یکصدا میگوییم:
—آراد تهرانی؟؟
آراد صدا دار میخندد و میگوید:—خب میشنوم مثله اینکه این کیارش بیخیال ما نمیشه بیستو هشت سال پیش خواهرشو به زور به من انداخت حالام میخواد دخترشو بندازه به پسرم...
ابرو در هم میکشم و میگویم:—کی زورت کرده بود؟
شانه بالا میندازد و دستش را روی قلبش میگذارد و با نگاهی عاشقانه میگوید:
—اینجا کار دستم داد...
سام تک خنده میکندو میگوید:—آراد خان...آخ آخ ببخشید بابا جان منم مثله شما، به قلبش اشاره ای میکندو میگوید:
—اینجا کار دستم داد...
نگاه با محبتی به دخترم میندازم و میگویم:
—تو چی کجا کار دستت داد...
صدای شلیک خنده ی همه با صدای زنگ در هم مخلوط میشود...
با هول و ولا نشیمن را ترک میکنیم و به استقبال میهمان ها در ورودی سالن به انتظار می ایستیم و من بالاخره میبینم داماد آینده ام را...حالا میفهمم که چرا عاشقش شده بود، به چشم های مشکی به رنگ شبش خیره میشوم و زیر لب میگویم:—تبارک الله...
صدای اهم اهم گفتن های آراد را که کنارم میشنوم ریز ریز میخندم باز هم حسودیش شده، نگاهی به چشم های دریاییش میکنم و میگویم :—شوهر حسودو دوس داشتنیم هیچ کس برای من تو نمیشه مگه نمیدونی با تمام وجود عاشقتم...
لبخندی عمیق کنج لبهایش خانه میکند و لب میزند:—من بیشتر.....
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست....
عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری نفهمد چرا خیس نشد......
romangram.com | @romangram_com