#خیس_مثل_باران_پارت_365


ابرو هامو دادم بالا و گفتم:

—من حسود نیستم غیرتیم...

خندیدو گفت:— قربون غیرتی شدنت برم...

سرمو محکم رو سینش فشار دادمو گفتم:

--بخوابیم دیگه...

دستشو زیر چونم گذاشت و وادارم کرد نگاهش کنم، و در حالی که لب پایینشو به دندون گرفته بود گفت:

—دلت میخواد؟

مشتی تو سینش زدمو گفتم:—منحرف میگم بخوابیم

پشت چشمی نازک کردمو ادامه دادم:

—بعدشم من حاملم دیگه از این توقع نداشته باش...

با یه حرکت منو تو بغلش خوابوندو همینطور که دکمه های پیرهنشو باز میکرد گفت:

--تا 3 ماه آزاده...

و بعد از این حرف با عشق نگاهم کردو تو یه حرکت من گرم شدم از وجودش گرم شدم از بوسه ی داغی که از عشق بود....

با تمام وجود باهاش همراهی کردمو کنار گوشش زمزمه کردم

:—مرد دوس داشتنی من...

صبح با حس گرما و خیسی پیا پی رو شکمم چشمامو باز کردمو با دیدن یه کله ی طلایی که تند تند رو شکممو میبوسید با لذت خندیدم...

با شنیدن صدای خندم سرشو رو شکمم گذاشتو با نگاه کردن بهم گفت:

—بیدار شدی خانوم خوشگله..


romangram.com | @romangram_com