#خیس_مثل_باران_پارت_349


با ناراحتی گفتم:--زنگ زدم جواب ندادی تلفنو گذاشتم تو اتاق اومدم تو حیاط...

نفس راحتی کشید و با تن صدای پایینی گفت:

--دختر چرا انقدر منو حرص میدی؟

با خوشحالی گفتم:--ببخشید عزیزم وااااییی راستی یه خبر خوب...

با کلافگی گفت:-چه خبری؟

—رزو آرش آشتی کردن...

با صدای بلند گفت:--چی؟؟؟مگه رز ازدواج نکرده بود...

با صدای پایین گفتم:-چرا ولی طلاق گرفته...

—چییی؟؟؟

-اه خب انقدر چی چی نکن آرشو دوس داره دیگه...

بی توجه بــه حرفم گفت:--منم یه خبر خوب بهت بدم؟

با هیجان گفتم:-دستگیرش کردین...

خندیدو گفت:- محمد تو کارش تکه، واقعا که سرگرد قابلیه...

جیغی کشیدمو گفتم:- آراد تو یه قهرمانی...

—من که کاری نکردم دیونه مواظب خودت باش، کیارش تا یکی دو ساعت دیگه میاد ویلا...

با ناراحتی گفتم:-- تو چی؟؟

—من تو راه تهرانم...

آهی کشیدمو گفتم:- حداقل میومدی...


romangram.com | @romangram_com