#خیس_مثل_باران_پارت_328
دستی تو موهای خیس شدش کشیدمو گفتم:
--حالا تو برو کارتو بکن برگرد اونوقت میرم دکتر...
همینطور که به سمته لبه ی استخر شنا میکرد گفت:
--شایدم من برنگردمو احضاریه ی طلاقو برات بفرستم، اونوقت مجبور میشی با کیارش برگردی...
سعی کردم اصلا به حرفش فکر نکنم، اصلا انگار نه انگار که این حرفو شنیدم، تجربه ثابت کرده بود که در برابر آراد همیشه سکوت جواب گو تره....
دستمو دور گردنش حلقه کردمو با هم از در ویلا رفتیم تو...
خیلی لذت بخش بود که هنوزم منو زمین نزاشته بود، انگار اونم به آغوش من معتاد شده بود، انگار اونم میخواست امروز و ازم نهایت استفادرو ببره....
یعنی واقعا قرار بود نبینمشو بعد ازش طلاق بگیرم؟
افکارمو به شدت پس زدم، اون روز روزه مرگمه من مطمئنم....
داشتیم به سمت پله ها میرفتیم لباس عوض کنیم که تو راه با کیارش برخورد کردیم، با تعجب نگاهی به ما که مثله موش آب کشیده شده بودیم انداخت وگفت:
--تا اونجا که یادمه هوا آفتابی و گرمه، تومرداد ماه که بارون نمیاد...
آراد خندیدو گفت:
--گیسو هوس آب تنی کرده بود...
کیارش چشماشو گرد کردو گفت:
--الحق که بهم میاید دو تا روانی...
آراد با لذت خندید چشماشو ریز کردو گفت:
--کیارش جان اعتراف کن که من یه ذره سرم...
مشتی تو سینش زدمو گفتم:-آرهههه خیلی، شبیه بزی...
یه دفعه یه جوری نگام کرد که جیش کردم به خودمو دستمو جلوی دهنم گذاشتم اینجاس که میگن لعنت به دهانی که بی موقع باز شود...
romangram.com | @romangram_com