#خیس_مثل_باران_پارت_295
__ح…الت خوب…ه…
هق هقم بلند میشه صداش با چسبی که رو لبامه خفه میشه…
دستای لرزونشو بالا میاره و با تهمونده قدترش چسب و از رویه لبام میکنه؛که جیغم به هوا میره؛انگار دوسال ساکت بودم تو همین چند ساعت به اندازه ی یک عمر برایه خودم حرف جمع کردم لب بازکردمو میون گریه هام میگم:
__آراد ؛آرادم تروخدا بگو اینجا چه خبره اینا کین که ترو به این روز دراوردن عشق من حالت خوبه ؛ترخدا چشماتو نبند ؛گیسو طاقت چشمایه بستتو نداره…
چشاشو روهم میزاره نفساش کنده این و حس میکنم…
باگریه سرمو رو شونش میزارمو میگم:
__آراد تروخدا چشات و باز کن من بدون تکیه گاهم چیکارکنم من میترسم تروخدا بیدارشو آرومم کن…
میون گریه هام احساس آرامش بهم دست میده وقتی که دستش روی سرم میشینه وباصدایه خفش میگه:
__گ……یس…و؛ن…باید؛بزا…ری اون ؛آشغا…لا ؛بهت…دس…ت بزنن؛برای …ا…ین کار…باید از رو…یه ج…نازم …ردشن…
با صدایی که از روگریه میلرزه میگم:
__مگه اونا کین آراد تروخدا بگو…
___همون نکبتی که بهت تجاوز کرد…
نفس کشداری میکشه و ادامه میده:
__م…ن؛دار…م ؛میم…یرم موا…ظب خودت باش…
نمیدونم از این جملش چقد انرژی منفی بهم وارد شد چقد ترسیدمکه نیم خیز شدم و فریاد زدم:
__نههههههههههه توحق نداری چشاتو ببندی؛تو حق نداری بمیری؛تومگه شوهر من نیستی لعنت؛پسسس تو به چه درد میخوری ؛الان باید پشت من باشی؛الان باید از من مواظبت کنی؛بیدارشو لعنتی پشو بشین…
چشامو بستم و ادامه دادم:
__من تنهایی نمیتونم من میترسم…
romangram.com | @romangram_com