#خیس_مثل_باران_پارت_282
__مگه بچه ای که دستتو بگیرم خوب خودت دنبالمون بیا دیگه...
با چشمو ابرو به آرش اشاره میکنه ومیگه:_عزیزم خوب باهم بریم دیگه...
اخمی میکنمو حرفشو بی جواب میزارم؛ فکر کرده کاراشو یادم میره؛ فکر کرده میتونم ببخشمش...
حواسمو به آرش میدمو میگم:
__خب تعریف کن ببینم چه خبر؟ رز چطوره؟
نمیدونم چرا اخماش میره تو همو میگه:
_تموم شد
با تعجب میگم:__چی تموم شد آرش؟؟
نگاهم میکنه؛ تو چشماش اشک حلقه زده با ناراحتی میگه:
__رز ازدواج کرده....
از تعجب دهنم اندازه غار باز میمونه؛ باورم نمیشه رز دختر عمش که از بچگی عاشق هم بودنو همه به عشقشون حسودی میکردن ازدواج کرده باشه؛
نمیتونم یه کلمه حرف بزنم با ناراحتی سرمو تکون میدم و راهنماییش میکنم به سمته ویلا که میبینم دوباره شونه هاش داره میلرزه؛ با ناراحتی بغلش میکنمو میگم:
__آرش آروم باش بیا بریم تو حرف میزنیم..
سرشو بیشتر رو شونه هام فشار میده و میگه:
__آراد دارم میمیرم 2 ماه دیگه عروسیشه...
شونه هاشو تو دست میگیرم تکون محکمی بهش میدمو میگم:
__آرش بس کن؛ اون مردونگی و غرور کجا رفته آدم بخاطر زن غرورشو میشکونه؟ آروم باش آروم...
romangram.com | @romangram_com