#خیس_مثل_باران_پارت_222
__ یه مرد خوشتیپو جنتل من؛ قدبلند خوش استیل؛ مغرور؛ سرسنگین؛ با وقار؛ خوش قیافه؛ مهندسم هست؛ یکی از بزرگترین شرکت مهندسی های ایران ماله باباشه و در حال حآضر خودشم اونجا رئیسه...
با کنجکاوی نگاهش کردمو گفتم:_ کدوم شرکت مهندسی...
__تهرانی...
با گفتن این حرف آه از نهادم بلند شد؛ مطمئنا منظورش از پسر شهاب تهرانی آراد بود نه عرفان؛ چون تفاوت سنیش با عرفان فقط یه سال بود...
اما بازم با کنجکاوی گفتم:_ آراده تهرانی؟؟؟
سرشو بلند کردو نگاهی بهم انداختو گفت:_ میشناسیش..
آره خوب میشناختمش آراده تهرانی مغرورو که حتی به زمینه زیره پاشم فخر میفروخت....
چند باری توی مهمونی ها دیده بودشو فهمیده بود دم به تله نمیده؛ تنها دوس دخترش که فقط واسه خوش گذرونیاش باهاش بود دختر عموش بود....
از اون به بعد ماهرخ هر روز میومد پیشم و من روز به روز بیشتر عاشقش
میشدم؛ ولی اون داشت ذره ذره جلوم آب میشدو از بی محلیای آراد میگفت؛ تا اینکه یک سال بعد اون روز خوشحال بهم زنگ زدو گفت:
__قبول کرد...
با تعجب گفتم :_ چی؟ کی؟
صداش انقدر خوشحال بودکه منم خوشحال شده بودم با آبو تاب برام تعریف کرد که آراد قبول کرده باهاش باشه و انشب شام قراره برن بیرون...
نمیتونم حاله اون لحظرو برات بگم انقدر حالم بد بود که هیج مراجعی قبول نکردمو رفتم خونه و تا خرخره مست کردم....
ولی ته دلم خوشحال بودم که عشقم به عشقش میرسه....
ساعت حدودای 7 صبح بود که زنگ خونمو زدن؛ با سردرد شدید رفتم جلوی در دیدم ماهرخه با صورته اشکی و حاله داغون؛ سر دردم از یادم رفتو گفتم:
__ ماهرخ تواینجا چیکار میکنی چیشده....
با نارحتی خودشو توبغلم انداختو زار زار گریه کرد؛ کشون کشون بردمش تو نشیمن و نشوندمش رو کاناپه یه لیوان آب بهش دادمو گفتم:_نمیخوای تعریف کنی چیشده...
میون هق هقش برام تعریف کردو من لحظه به لحظه داغون تر میشدم از حرفاش....سرم داشت منفجر میشد؛ باورم نمیشد آراد همچین کاری کرده باشه...
romangram.com | @romangram_com