#خیس_مثل_باران_پارت_211


_ با کی حرف میزدی

_عرفانه کثافت..

خندیدو گفت:_ اوه اوه چه دل پریم داره؛ ولی خداییش خیلی بد باهاش حرف زدی...

با عصبانیت گفتم:_ حقش بود پسره ی آشغال حتی اگه تا آخر عمر آرادو پیدا نکنم حاضر نیستم با اون باشم...

با تعجب نگام کردو گفت:

__ مگه همچین چیزی خواسته؟؟؟

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم سیب زمینی و از دستش گرفتمو گفتم:

__ از رفتارش مشخصه

اوهومی گفتو زیر لب گفت:_ پس درست حدس زده بودم....

عرفان آشغال انقدر تابلو هیز بازی در میاره که همه بو بردن؛ عجب غلطی کردم دوبار محلش گذاشتم...





سیب زمینی هارو تو سکوت خوردیم؛ با دستمال دوره دهنمو پاک کردمو گفتم:_ بریم؟

سری تکون دادو از ماشین پیاده شد منم پیاده شدمو شونه به شونه به سمت بیمارستان رفتیم...

شنیدم که فرزاد زیر لب گفت:_ خدایا به امید تو...





نمیدونم چرا زنده بودن آراد برای فرزاد انقدر مهم بود؛ تا اونجایی که من یادم بود فرزاد دوست خانوادگی نبود؛ فقط آشنایی با بابا شهاب داشت و از دور خانوادشو میشناخت....


romangram.com | @romangram_com