#خیس_مثل_باران_پارت_192
سرمو رو شونش گذاشتمو سعی کردم از این لحظات نهایت استفادرو ببرم که صدای بوققققق ممتد کامیونی منو از جا پروند و با شدت پرت شدیم اون سمته اوتوبانو دیگه هیچی....دنیا از دیدم تار شد
****************************
با احساس دردی تو سرم چشمامو باز کردم؛ نمیدونستم کجام نمیتونستم موقعیتو تشخیص بدم؛چند بار چشمامو باز و بسته کردم صدای ناله میومد؛کم کم دیدم بهتر شده بود اما هنوز تار بود؛ جلوی روم پسری بود با سرو صورته خونی.داشت با عجز بهم نگاه میکرد؛ موتور روش افتاده بود با صدای ضعیفی گفت:
__ گیسو عزیزم چشماتو نبند؟ سعی کن بیدار باشی الان به دادمون میرسن...من دارم میمیرم...
خودشو کشوند سمتمو دستمو گرفت تودستش؛ تو اون صورته غرق خون فقط چشمای آبیشو تشخیص میدادم؛ برام عجیب بود که من حتی این پسرو نمیشناسم...
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که افتاده بودم رو زمینو از درد سر ناله میکردم فقط میدونم این پسره چشم آبی رو به روم چشماش بسته بود....
داشتم از درد جون میدادم نفسی برام نمونده بود؛ بارون به شدت میبارید و من حتی نمیدونستم کجام...
چند بار به شونه های پسره زدمو گفتم:__ آقا آقا تورو خدا بیدار شید...
اما جوابی ندادو من آخر نتونستم مقاومت کنم و تسلیم دنیای تاریکی ها شدم....
*************
با احساس اینکه دارن با پتک میکوبن تو سرم چشمامو باز کردم....
تصاویر برام گنگ و مبهم بود؛ همه چیز تاره تار بود؛ اما یه مرد بالای سرم بود که نمیشناختمش؛ سرم داشت منفجر میشد ؛ گلوم خشک شده بودو میسوخت؛ مثله ماهی که از آب جداش کردن نفس میکشیدم...
کم کم صدا ها برام واضح تر شدو تصاویرو بهتر میتونستم ببینم؛ یه پیر مردو پیرزن با لبخند مهربونی نگاهم میکردنو همش حالمو میپرسیدن...
داشتم میمردم برای اینکه یه لیوان آب بخورم؛ چند بار لبمو با زبون خیس کردم که بتونم یه کلمه حرف بزنم؛ اما نمیشد گلوم خشک خشک بودو قدرت یه کلمه حرف زدنم نداشتم...حتی نمیتونستم خودمو تکون بدم؛ چشمامو چرخوندم تا بتونم مکانی که توش هستمو تشخیص بدم...یه اتاق کوچیک 9 متری روبه روی من در اتاق بودو بغلش کمدو رخت خواب؛ بغله من یه میزه جمعو جور بود که روش چند تا قاب عکس از یه دختر تو سنای مختلف بودو بالاخره دیدمش....
یه پارچ آب که داشت بهم دهن کجی میکرد؛ تقلا میکردم تکون بخورم که اون آبو با تمام وجود سر بکشم؛ اما نمیشد؛ پیر مردی بالا سرم بود وقتی تقلا کردنمو دید با لبخند گفت:
__ چی میخوای پسرم
دهنمو باز کردم که بگم آب اما هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشده به قدری خشک شده بود که نمیتونستم یه کلمه حرف بزنم؛ سعی کردم با اشاره بهش بفهمونم زل زدم به پارچو با ابرو هام بهش اشاره میکردم که پیرمرد فهمیدو با مهربونی گفت:
__ صبر کن پسرم الان دکتر میاد اگه اجازه داد کله اون پارچو میدم بخوری....
با این حرفش عصبانی شدمو اخمامو کشیدم تو هم؛ مرتیکه نمیبینه تشنمه؛ نمیبینه دارم خفه میشم و نمیتونم یه کلمه حرف بزنم....
romangram.com | @romangram_com