#خیس_مثل_باران_پارت_188

حالا الان بیاد منو ببینه دیونه نشه خیلیه؛ چقدرم که خود شیفه شدم مننننن...

به سفره ی خوشگلی که به سلیقه خودم تزیینش کرده بودم نگاه کردمو بازم ذوق کردم؛ سفرمو به رنگ قرمز مشکی چیده بودمو وسطش یه دسته رز قرمزو سفید گذاشته بودم...

ساعت 7:45 دقیقه بود که دیگه کفری شدم و خواستم برم دمه اتاقش که با دیدنش محو شدم؛؛؛ وااااییی خدا منو بکش چرا این انقدر خوشتیپه..

شلوارجین سفید جذب که روی زانو هاش پاره بود؛ با پیرهن 4 خونه ی آبی سفید و کالجای سرمه ای؛ موهاشو بالای داده بودو یه تیکه کج ریخته بود تو صورتش..

دکمه های پیرهنشو دو تا باز گذاشته بود و سینه ی......

وآاااای خدا بسه دیگه آنالیز کردن من الانه که بپرم بغلش؛ اونم ماته من مونده بودو رو آخرین پله بی حرکت وایساده بود؛ حتی پلکم نمیزد...

الهی فداششم خدا جونم اگه الان بیاد بغلم کنه ببره تو اتاق جلوشو نمیگیرم خدا یعنی میشههه؟؟؟

اومد نشست کنارم در حالی که قرآنو ماچ میکرد گفت:_ یه اعترافی بکنم؟

با شیطونی گفتم:_ من خیلی خوشگلم؟؟؟

بلند خندیدو گفت:_ نه خیلی لوندی... و به دنبال حرفش چشمکی بهم زد..

احساس کرد تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورده خدا بگم چیکارت کنه که انقدر اذیتم میکنی....

***********

به عقربه های ساعت نگاه کردم 2 دقیقه مونده به سال تحویل چشمامو بستمو خواستم آرزو کنم که ته دلم خالی شد؛ هیج آرزویی نداشتم همه چی برام بی لذت شده بود....

چشمامو دوباره باز کردمو دیدم آراد محو صورتم شده و با اون نگاه دریایی گیرا منم محو خودش کرد انقدر به هم نگاه کردیم که صدای بوووووووووووووووووووومممممممم سال تحویل بلند شد و همون لحظه منو به خودش فشرد و عمیق بوسید...

انقدر محکم همدیگرو بغل کرده بودیم که هیچ فاصله ای نبود حتی اندازه سره سوزن.....

نمیدونم چقدر گذشت ؛ یه سال یه قرن یه ثانیه یه دقیقه ولی صدای زنگ تلفن مانع از ادامه ی این لحظات عاشقانه شد....آراد در حالی که نفس نفس میزد خودشو ازم جدا کردو گفت:__ الان سیل تبریکات میریزه رو سرمون تو همینجا بشین خوشگله تا من برم همرو دست به سر کنم....

اولین نفری که زنگ زد بابا شهاب بودو به دنبالش همه زنگ زدن و البته.....

سهیل زنگ زدو گفت لحظه ی سال تحویل بلرو از غزل گرفته و الان رسما نامزد شدن...منم از این خبر حسابی خوشحال شدمو مثله دیونه ها جیغ میزدمو بالا پایین میپریدم؛ دستامو بهم میکوبیدم و جیغ میزدم بهم رسیدن آخ جووووووووونننن.....

تو حالو هوای خودم بودم که دستی دوره کمرم حلقه شد؛ جیغی از سره ترس کشیدم سرمو بین بازو های عضلانیش مخفی کردمو گفتم:_ ولم کن بزار برم....

romangram.com | @romangram_com