#خیس_مثل_باران_پارت_181


_ هر جا تو بگی

__ بیا رستورانه سامان رستوران......

دهنم باز موند باورم نمیشد اون رستورانی که خیلی شیکو با کلاس بودو تو یکی از منطقه های خوب تهران بود ماله سامان باشه با بهت گفتم:_ مگه سامان رستوران زده

خندید وگفت:_ نگو یادت نمیاد که شوهرت یه بار فکشو آورد پایین...

پس میدونست بهش گفته بود، خوب اونا دوستای صمیمی بودن حق داشت بگه...

لب باز کردمو گفتم:_ باشه فردا ساعت 2 ظهرخدافظ عزیزم

بایه لبخند روی لبم تلفنو قطع کردم و زیر لب گفتم :

آخ جون......

******************************

صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم بعد از کلی قر قر کردن کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم؛ دستی تو موهام کشیدم و به ساعت دیواری نگاه کردم؛ دمه در حموم لباسمو در آوردم و رفتم زیره دوش آب گرم..... فکرم رفت سمت دیشب آراد....

وااااااای هنوزم عصبانی میشم چقدر حرصم داد از اول تا آخر سرش تو گوشیش بود و صدای دینگ دینگ پی اماش رو مخم اسکی میرفت؛ از تصور اینکه آراد با کسی دیگ باشه پوست لبمو میجویدم و آراد فقط با پوزخنده مسخرش که حالم ازش بهم میخوره نگام میکرد؛ یه بارم که سرمو بردم تو گوشیش با شیطنت گوشیشو کشید اونورو نزاشت پی امشو بخونم....فقط یه چیزو فهمیدم اونکه بهش پی ام میداد لیندا بود....

دختر عموی نفرت انگیزش؛ خواهر همونی که به غزل موسیقی یاد میده؛ از اون برادر با شخصیت همچین خواهری بعیده....

با یاد آوری کیارش لبخندی اومد رو لبمو سعی کردم واسه چند ساعتم که شده بیخیاله آرادو فکر کردن به چشمای خوشگلش بشم....

شیره آبو بستم و حوله ی قشنگو نرممو تنم کردم...

تا پامو از دره اتاق گذاشتم بیرون صدای طیبه خانومو از پشت در شنیدم

__ خانوممم بیدارین؟

_ بله طیبه خانوم کاری داری

__ آقا عرفان تشریف آوردن


romangram.com | @romangram_com