#خیس_مثل_باران_پارت_177


من چرا انقدر بد شدم که به عرفان برادر شوهره خودم کرم ریختم که گیر بده بهم؟

درسته کاره خاصی نکردم اما همون نازو عشوه ها کاره خودشو کرده بود.....

افکارمو پس زدمو به عرفان نگاه کردم؛ عرفان شیطونی که همیشه میخندید چرا الان اخماش انقد ت همه؟؟؟؟ چرا انقد تو فکره که اصلا به حرفای نازنین گوش نمیده؟؟

نازنینم که اصلا انگار نه انگار هیشکش به حرفاش گوش نمیده تند تند داره درباره غزلو سهیل حرف میزنه؛ نازنین بیچاره دلم براش میسوزه داره همه اینارو میگه که عرفان دوباره حرفی از ازدواج بزنه بگه بالاخره کی میخوام بیام خاستگاریت...

اما دریغ از یه کلمه....

تا خود ویلا عرفان کلمه ای حرف نزد؛ اما من سعی کردم تو بحثای نازی شرکت کنم که دلش نشکنه بعضی جاهام اسمه عرفانو صدا میکردمو ازش نظر میخواستم که فقط یه لبخند میزد..لبخنده تلخه تلخ...





جلوی دره ویلا داشتم پیاده میشدم که یاده آراد افتادم یاده اینکه اگه بفهمه بیچارم میکنه واسه همین هول کردمو بی مقدمه گفتم :__ عرفان

عرفان از لحنه صمیمیم جا خوردو گفت:_ جانممم

به وضوح دیدم که قیافه نازنین رفت تو هم ؛ نه نباید نازنینو نسبت به خودم بی اعتماد میکردم واسه همین خندیدم و گفتم:

__ اووووو همچین میگه جانم انگار من زنشم منو با نازی اشتباه گرفتی آقااااااا

اونم خندیدو چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم اما لبخندش بازم تلخ بود؛ خودمو جمع و جور کردمو با خونسردی گفتم:

__ عرفان آراد اگه بفهمه من امروز اومدم بیرون میزنه یه طرف دیگه صورتمم ناکار میکنه

نازی پرید وسط حرفمو گفت:_

__ وااااای نه تورو خدا!!!! امروزم از خجالت مردم پیشه یلدا

با کنجکاوی نگاش کردمو گفتم:_ چیزی گفت؟

__ آره بابا منو کشید کنار گفت کی دلش اومده این عروسکو بزنه؟ منم گفتم شوهرش عوضیه بخاط...


romangram.com | @romangram_com