#خیس_مثل_باران_پارت_172
المیرا خواهری بخدا به صلاحته الان فراموشش کنی آسون تر از دوسال دیگس...
المیرا گفت:
نه گیسو فراموش نمیکنم من نمیخوام فراموش کنم کیارش خیلی مهربونه اشتباه میکنی اومدم حرف بزنم که پرید وسط حرفم:
نه گیسو دیگه هیچی نگه خواهش میکنم بسه بریم پایین اومدیم بریم پایین که عرفان دیدم وایی بدتر از این نمیشه ...
المیرا گفت:_ من میرم پایین شما ام بیاید ...
عرفان :باشه آبجی
عرفان روبه من کردو گفت :
گیسو اگه میخوای باهم درددل کنیم ؟؟؟
اومدم جواب بدم که دیدم آراد الان که از عصبانیت من و قورت بده به عرفان گفت:
لازم نکره با تو دردل کنه تا وقتی شوهرش هست، عرفان با رنگ پریده نگاهش کردو گفت گفت :
بله داداش حق باشماست .
آراددست منوکشید برد پایین...
جوری منو کشید که حتی نتونستم مقاومت کنم منم زیر لب گفتم :از دست این دوتا داداش دیوونه چیکار کنم
؛ یکیشون مثله بز میمونه یکیشون میمون بیچاره الی با این داداشاش چه میکرده؛ من با همون یه دونه دیونه تو خونه خودمم روانی شدم
داشتم با خودم زیر لب حرف میزدم که باز عین بز پرید وسط افکارم:
گیسو چیزی گفتی..
منم که هل کرده بودم اما سریع خودمو جمع و جور کردم و با خونسردی کامل گفتم:
نخیر آقا من چیزی نگفتم ...
یه جوری به من نگاه کرد یعنی خر خودتی ...
romangram.com | @romangram_com