#خیس_مثل_باران_پارت_169


با احساس نوازش دستی رو گونم چشمامو باز کردم؛ خوده آشغالش بود؛ تا چشمای بازمو دید اخمی کردو گفت:

__ چرا بدون اطلاع به من قرار مهمونی گذاشتی

با گیجی گفتم:

_ کدوم مهمونی

__ خونه ی بابامو میگم

آهاااااااااااااااان بلندی گفتم و بلند شدم که برم حاضر شم که مچه دستمو گرفتو گفت:__ کجا؟

دستشو به شدت پس زدم و گفتم:

چیکارم داری آشغال که همون موقع با عصبانیتی که در چهرش نمایان بود گفت:

لازم نکرده بریم مهمونی منم با صدایی که تقریبا عین داد بود گفتم :

اونوقت چرا نریم ؟؟آراد:

بخاطر اینکه صورتت باد کرده لبت خون اومده میدونی که اصلا نمیخوام بابام متوجه این موضوع بشه منم باخشم گفتم:

آها میخوای خودمو تواتاق حبس کنم بخاطر اینکه باباشهاب دسته گل شمارو نبینه چرا نگم؟؟؟

ها چه علتی داره که به بابا نگم ؟؟؟اونوقت یاد میگیری دیگه دست رو دختر مردم بلند نکنی ...

آراد:

تودیگه دختر مردم نیستی تو الان ماله منی یه بار دیگه بگی دختر مردم حالتو میگیرم

منم اززور خشم داد زدم :

آها نکنه میخوای بزنی اونور صورتم خون بیاد ؟؟

باخونسردی کامل گفت :


romangram.com | @romangram_com