#خیس_مثل_باران_پارت_164
نیم ساعت زیره دوش موندم و اومدم بیرون....
تند تند لباس پوشیدم دیدم به!!!! کله اتاق رو هواست؛ تو این نیم ساعت چجوری نصفه وسایلو بردن بالا؟ اونم کیا مش رحیمو طیبه خانوم....
اونا که دو کیلو میورم به زور جا به جا میکنن...داشتم به همین چیزا فکر میکردم که دیدم یه مرد گنده و هیکلی از تو تراس اومد بیرون؛ چون روسرش یه عالمه وسایل بود نمیدیدم صورتشو.....وا این چه جوری جلوشو میبینه....
دیدم یه گنده دیگم پشت سرش اومد بیرون؛ اااا اینکه آراده...با پاش زد به اونیکی مرد گندهه و گفت:_ ددد برو دیگه...
__ خب جلومو نمیبینم احمق
_ منم نمیبینم بیشور ولی آروم آروم برو
__ خب کم کم ببریم دیگه اه
_ عرفان انقد زر نزن فقط برو تا گیسو نیمده تموم شه
__ زن ذلیل بدبخت
_ من زن ذلیلم آخه؟
__ پ نه من زن ذلیلم
_ برو عرفان چقد حرف میزنی کمرم شکست...
حالا منو بگی این وسط داشتم غش میکردم از خنده فقط جلوی دهنمو گرفته بودم که نشنون؛ سریع روسریمو گذاشتم رو سرمو رفتم جلوی عرفان وایسادم؛
قدم اول؛ قدم دوم؛ قدم سوم؛ قدم چهارم تالاپ خورد بهم و به خاطر سنگینی وسایل تعادلشو از دست دادو افتاد رو من؛ از اونجایی که مثله هرکول بود منم تعادلمو از دست دادمو افتادم زمین و عرفانم افتاد روم....
حالا عرفان با تعجب زل زده بود تو چشمای من منم از سنگینیش داشتم خفه میشدم که لحظه احساس کردم زیره چیزه سنگینی پرس شدم.....
چشمامو بستمو با تمام وجود جیغ زدم...دیدم سنگینی داره کم میشه چشمامو باز کردمو دیدم بعلههههههه
آرادو عرفان با هم افتاده بودن رو من وااااییی یعنی حدودا 200 کیلو روم بوده...
romangram.com | @romangram_com