#خیس_مثل_باران_پارت_144
رفتم پیشه غزل و سعی کردم جداشون کنم؛ حالا چه صحنه ای بود....
آراد داشت سهیلو میکشید عقب من غزلو...اما غزل انقد تو اون لحظه عصبانی بود که زوره من عمرا بهش میرسید....
سهیل که دید اگه صبر کنه چیزی از موهاش باقی نمیمونه با یه حرکت هولش داد که غزل شوت شد تو بغله منو همین حرکت تلنگری شد واسه شکستن بغضش....
حالا مگه ول میکرد؟ همینجوری تو بغلم داشت گریه میکردو شونه هاش میلرزید وسطه گریه هاش انگشته اشارشو به سمته سهیل گرفتو گفت:
__ به این بگید گمشه چی از جونم میخواد
سهیل اومد با یه حرکت غزلو از بغلم جدا کردو سرشو چسبوند به سینه ی خودش و به سمت ویلا بردش؛ غزل اول کلی دستو پا زدو سعی کرد ازش جدا شه اما هر کاری کرد نتونست و آخر تسلیم آغوش سهیل شد....
*******
نیم ساعت بود داشتم به دره ویلا نگاه میکردمو اصلا حواسم به این نبود که دورو برم چی میگذره؛ البته صدای خنده های عرفان و نازی داشت رو مخم اسکی میرفت؛ اما من.....
به ظاهر منتظر غزل بودم؛ اما فکرم فقطو فقط پیش آراد بود؛ به اینکه آخرش چی میشه...
آراد با قلیون اومد جلومو در حالی که شلنگ قلیونو از دورش باز میکرد گفت:
__ تو فکری خوشگلم
بهش لبخندی زدمو گفتم:_ آراد به نظرت زندگیه ما چی میشه
__ یعنی چی چی میشه
اومد نشست کنارم؛ نگاهی به چشماش کردمو گفتم:
__ خیلی خوشحالم؛ اما میترسم این خوشحالی زیاد دووم نیاره
آراد پکه محکمی به قلیون زدو گفت:_ تا آرادو داری غم نداری
__ منم از همین میترسم
_ از چی؟؟
__ از اینکه یه روزی آرادو نداشته باشم اونوقت...
romangram.com | @romangram_com