#خیس_مثل_باران_پارت_138

با درموندگی گفتم:_ این همه راهو چجوری برم

__ آقا فکره اونجاشم کرده شما صبر کنید

وایسادمو به زیبایی های باغ نگاه کردم یه راه شنی بلند با درختای سر به فلک کشیده که تهش معلوم نبود؛ چند دقیقه بعد در کمال تعجب دیدم یه کالسکه داره میاد سمتم واسه چند لحظه فکر کردم رفتم تو زمان قدیمو الان یه پرنسسم که یه شاهزاده منتظرمه؛ کالسکه جلوم وایساد یه کالسکه چوبی که به دوتا اسب سفید وصل بود و یه صندلی چرم سفید داشت؛

طیبه خانوم نگام کردو گفت: نگفتم؟؟؟؟؟ بفرمائید سوار شید

با خوشحالی سوار شدم از بچگی عاشق اینجور چیزا بودم با کالسکه از راه شنی گذشتیم و به جایی رسیدیم که پر از گلای رنگارنگ بود تو گلدون های بزرگ بغله گلدونام شمع دونی های پایه بلند بود؛ شاخام داشت میزد بیرون وسطه یه قصره پر از گل بودم..یعنی اینا کارای آراد بود؟؟؟ محاله...

به کمک طیبه خانوم پیاده شدمو رفتم سمت ویلا عجب ویلایی واقعا اینجا قصر شاهزاده نبود؟؟؟

ورودی ویلا استخری بود با روکش شیشه ای که من باید از روی شیشه ها رد میشدم جلوی ویلا یه دسته گل بزرگ از رزای قرمز و آبی بود برش داشتم روش یه کارت پستال بود که روش نوشته بود:_(( برای زندگیم))

وااااای آراد عاشقتم آخه این شخصیت رمانتیکو کجا قایم کرده بودی....

از دره چوبی ویلا گذشتیمو رفتیم تو ویلااا......

واااااایییی چجوری براتون تصور کنم حال اون موقرو...

یه قصر بزرگ که پر بود از گلای آبی و قرمز و شمعدونی های قرمز هیچ نوری جز نور شمع نبود فقط دور تا دور ویلا روشن بودو بقیه ویلا تاریک بود و من هیچ دیدی نداشتم....

همینجوری با شک وایساده بودمو نگاه میکردم میخواستم از طیبه خانوم بپرسم آراد کجاست که برگشتم و دیدم نیست یه لحظه ترسیدم اما با صدای ویالونی که شنیدم ترسم ریختو به حس آرامش تبدیل شد؛ یه دفعه نوری افتاد وسطه ویلا و من....

من یه شاهزاده قد بلند وخوشتیپ با موهای طلایی که بسته شده بود و کت شلوار سفید پیرهن آبی فیزه ای که همرنگ چشماش بود با کروات سفید دیدم....

از دیدن اون همه زیبایی احساس کردم یه چیزی توی قلبم فرو ریخت اونم داشت با تعجبو لبخند به من نگاه میکرد...قلبم خیلی تند میزد میترسیدم از تو سینم بزنه بیرون برای همین دستمو گذاشتم روش...

آراد دستشو به سمتم دراز کردو من از وسطای گلای رزه آبی رد شدمو بهش رسیدم ؛ دستمو گذاشتم تو دستش بهم لبخندی زدو گفت:_ واقعا شبیه پرنسسا شدی

__ آراد من....من واقعا نمیدونم چی بگم...اینجا واقعا زیبا...

آراد دستشو گذاشت رو لبمو گفت:_ هییییییششش! قابل خانوممو نداره.

سرشو با یه حالت با مزه ای کج کردو گفت:_ حالا نمیخوای با آقاتون برقصی؟

لبخندی زدمو گفتم:_ با کمال میل

romangram.com | @romangram_com