#خیس_مثل_باران_پارت_121


گیسو نزاشت ادامه بده و گفت: خیلی خب فهمیدم

رفت جلوی پنجره نشستو به درختای سر به فلک کشیده باغش نگاه کرد؛ انگار میون اون درختا دنبال خاطرات جوونیش میگشت بعد از یه نگاه عمیق به حرف اومد....





دوماهی از اون شب گذشت و کبودیای صورتو بدنم گرچه ظاهرش روزبه روز به روز بهتر میشد اما زخم درونی من هروز بدتر و بدتر میشد حالم داشت از این زندگی لعنتی بهم میخورد...

توطول کله این دوماه حتی باهم یه کلمه هم حرف نزدیم حالم از این مرد مغرور بهم میخورد....

من توزندگیم انقد جلویه کسی خوردنشده بودم فک کرد بود کیه همچین خودشو میگرفت اه گیسو ول کن بیکاری میشینی راجبه اون بز فکر میکنی، بز لقبی بود که جدیدا برایش انتخاب کرده بودم...

نزدیک عیده و من امروز تصمیم گرفتم شروع کنم به تمیز کردن این خونه ی نحص و لعنتی آراد...

چه قدر بزرگه از کجاش شروع کنم....اومممم بهتره از آشپزخانه شروع کنم من که حالم بهم میخوره که خدمتکار کارامو کنه شروع کردم به بیرون ریختن ظرفها از کابینت و سابیدنشون تو همین حال که داشتم ظرف میشستم تلفن زنگ خورد یعنی این کی بود که تو اوج کار من زنگ زد...دستی به عرق پیشونیم کشیدم و طیبه خانومو صدا زدم...

__طیبه خانوم ببین کیه زنگ میزنه

_ چشم خانوم

بعد از چند دقیقه اومد تو آشپزخونه تلفن و گرفت سمتمو گفت:

__خانوم المیرا خانومن با شما کار دارن

دستکشمو از دستم در آوردم و تلفنو گذاشتم دمه گوشم

_سلام جانم

__سلام زن داداش معلومه کجایی؟ اه یه وقت نیای این وریا مامانم از دستت کفریه! ایییشش تو این مدت که زن آراد شدی یه بارم خونمون نیمدی....






romangram.com | @romangram_com