#خیس_مثل_باران_پارت_109
هرکی یه سوال تو ذهنش بود و عرفان بالاخره بعد از چند لحظه مکث کردن پرسید بجز گیسو باچند نفری ؟اراد با اخم ب عرفان نگاه کردو گفت :هیشکی
گیسو مث خر ذوق کردو تو دلشـکلی قربون صدقش رفت...
بطری چرخید و چرخید تا به سمت عرفان و نازی بی حرکت شد عرفانم بادیدن سربطری گفت جرات
!نازی هم سریع از فرصت سواستفاده کردو ازش تو جمع قول گرفت ک سمت کسی دیگ نره و اونم قبول کرد...
بطری چرخید ب سمت غزل وعرفان،سر بطری به طرف غزل بود غزل گفت حقیقت
عرفان پرسید هنوزسهیلو دوسداری میخای کنارت باشه؟
آخ عرفان تو چهمیکنی با این سوال هایت؟چرا با هر سوالت شوکی به قلب عاشقی وارد میکنی، کاش انقدر بچه نبودی عرفان کاشششش.... همه چشماشون گرد شد جواب غزل....
غزلی که دلش شکسته بود از مردهای اطرافش، غزلی که زیادی عاشق بود، یه نه خشک و قاطع بود! همه شوکه شدن اما با اشاره های آراد به بازی ادامه دادن....
بطری چرخید رو به عرفان و گیسو عرفان دید سر بطری سمتشه و گفت جرات
گیسو با یه لبخند و چشمک به غزل گفت :—عرفان باید بلندشی نازی و کول کنی و دور ساحل سه دفعه ببری و بیاریش با صدای بلندم ابراز احساس کنی....همه خندیدندو نازی ک ازاین پیشنهاد خوشش اومد نگاه کرد به عرفان!
عرفانم در حالی که سرش رو میخاروندگفت :—ای بابا چه کارایی میخای ها معلومه ک اینکارو میکنم بلند شو
... نازی و بغل کرد و برد دور ساحل و داد میزد دیونتم عاشقتم عمره منی!
بطری چرخید و چرخید افتاد ب اراد و گیسو!!!آراد اخمی کردو گیسو پرسید :—خب اراد خان جرات یا حقیقت؟؟
ارادم از ترس اینک ازاین دیوونه بازیا نخاد ازش گفت:— حقیقت!
romangram.com | @romangram_com