#خیانت_پارت_99

چشمانم بیش از حد باز شده بود:"دروغ می گی پریسا؟!"

"دروغم کجا بود، باید بودی و میدی ستاره، همه واسش می مردن، ولی من همه رغبا رو از میدون به در کردم"

نفسم را تا آخرین کلمه ای که گفت حبس کرده بودم...بازدمم را با حس بیرون ریختم.

"تو یه احمقی پریسا، یه احمق، فکر می کنی واسه این باهات ازدواج می کنه؟ نه عزیزم، میره یکی دیگه که دست هیچکس بهش نخورده رو می گیره، پریسا تو خودتو به پول فروختی، تو چه فرقی با دخترای خیابونی داری؟"

"فکر اونجاشم کردم، تو لازم نکرده واسه من زر زر کنی، تو خودت رو نفروختی؟ تو خودتو به پول نفروختی؟" پوزخند زد:"نگو به خاطر پول منصور ازدواج نکردی! منم مثل تو، فقط با این تفاوت که موقعیت تو خیلی بهتر بود و اون آقای پولدارسوار برماشین سفید اومد خواستگاریت، تو هم خودتو فروختی پس واسه من ادای آدمای خوب رو بازی نکن"

در ماشین را باز کرد و پیاده شد...فکرم به هم ریخته بود...به همه چیز فکر می کردم و به هیچ چیز فکر نمی کردم...به جای خالی پریسا خیره شده بودم اما حواسم به هیچ چیز نبود.

به خودم که آمدم دیگر اثری از پریسا نبود...پریسا رفت...من ماندم و حقیقت تلخ.

به طرف خانه رفتم...پشت در ایستادم...نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم.

تمام خانه را گشتم...اثری از منصور نبود...تلفن رو برداشتم و شماره اش را گرفتم.

"سلام خانومم"

چندشم شد...نفسی کشیدم.

"سلام"

"خوش گذشت؟"

فکر کردم:"یعنی می دونه؟ الان این کنایه بود؟"

آروم گفتم:"کجا؟"

romangram.com | @romangram_com