#خیانت_پارت_96


"اگه منتظری بپرسم ادامش چی شد باید به عرضت برسونم که دیگه برام مهم نیست چه غلطی می کردی، اگه می خوای تا ابد اینجا بمونی بگو تا تکلیفمو بدونم"

سرم را چرخاندم...استارت زدم و حرکت کردم...هر وقت از دستم دلخور می شد به جای حرف زدن قهر می کرد.

"پریسا، من چیکار کردم باز ترش کردی؟"

همین حرفم کافی بود برای باز شدن در دلش...

"چیکار کردی؟! بپرس چیکار نکردی! من و تو باهم اینجوری بودیم ستاره؟ چی رو از من پنهون می کنی؟ دیشب چرا یهو تصمیمت عوض شد و باهام اومدی؟ چرا وقتی بهت می گم کجا بودی برام دروغ سر هم می کنی؟ من تو رو مثه کف دستم می شناسم، تو بلد نیستی یک کلمه دروغ بگی حالا واسه من داستان می بافی؟ دیشب بهت می گم چرا تصمیمت عوض شد؟ می گی همینجوری! من رو خر فرض کردی؟"

قسمم را به یاد آوردم«دیگه شب گذشته رو یادآوری نمی کنم»

"پریسا دیشب بدترین شب زندگیم بود، نمی خوامیادآوریش کنم، تو رو خدا یکم درکم کن"

"بسکه الاغی دیگه، پیش هر روانشناسی که بری می گه مشکلت رو بیان کن تا بتونی راحت تر حلش کنی، هرچی بیشتر تعریف کنی حل کردنش راحت تر می شه"

بحث را عوض کردم.

"از کی تا حالا روانشناس شدی؟"

میدانستم که فهمیده است این حرف را برای عوض کردن جو زده ام اما به روی خودش نمی آورد.

"از دیشب تا حالا"

بلند خندید.

"بدترین شب زندگی تو مصادف شده با بهترین شب زندگی من"دستش را روی پایم گذاشت


romangram.com | @romangram_com