#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_422


حرفای سریه قبلش رو سعی کردم از یاد ببرم به امید اینکه قصد کمک داشته و پسر
خوبیه
ولی بعد حرفاش..... پوووووف
_باز که قرمز شدی؟ به چی فکر میکنی؟
_هیچی هیچی
_پس من برم دیگه.... کاری داشتی سریع به من زنگ بزن
_ممنون داداش
_فدای تو... فعلا خداحافظ
_خداحافظ
بعد از حرفش باز توی فکرام غرق شدم


هیچ کسی پیشم نبود و خودم تنها بودم
اصلا انقد گیج بودم که نمیدونستم مامان و مامان بزرگ کجان
:::::::::::::::::::::::::::::::::
هانا


ساعت ظهر بود که بیدار شدم ازخواب
تعجبی هم نداشت
دیشب مارتین بیدار شده بود و افتاده بود به جونمون
یا گریه میکرد یا بازی میکرد و نمی خوابید
هی میخوابوندیمش دوباره نیم ساعت بعد بیدار میشد

romangram.com | @romangram_com