#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_420

چند مین بعد با جعبه ی کمک های اولیه اومد.... کارش که تموم شد نشست پیشم و گرم
حرف زدن شدیم... میگفت:
_ بابا رفته پیش سرگرد و داره کمک میکنه تا مدرک علیه عرفان و پدرش جمع کنه... بد
کینه ازشون گرفته
من مطمئنم کارشون تمومه
بابا تعریف کرد که چه کارایی کرده...


دلخورم ازت میلاد... من برادرتم
چرا به من نگفتی؟ چرا منو توی جریان نذاشتی تا کمکت کنم؟ من محرم رازت نبودم؟
مگه غریبم؟ نخواستی بقیه بفهمن منم مثل بقیه ام؟
میگفتی خودم حسابش رو می رسیدم
_نه داداش این چه حرفیه؟ خودم دنبالش بودم ولی پیداش نمی کردم
تو هم میدونستی باز کارهای منو میکردی که بی فایده بود


_حداقل که میتونستم کمک کنم
مظلوم نگاش کردم که گفت:
_خیلی خب بابا... ولی یادت باشه من برادرتم همیشه میتونی روی من حساب کنی
_ممنونم
_تشکر لازم نیس وظیفمه... خب دیگه من برم دنبال بابا که بریم پیش کامیاب...
راستی... بابا به شهین سپرده یه خدمتکار مطمئن پیدا کنه تا بره خونه ی کامیاب و بهش
برسه تو این مدت که حالش رو به راه نیس
تازه یه اپارتمان متری توی مرکز شهر خریده تا به ازای فدا کاری اقا بده بهش تا دینی

romangram.com | @romangram_com