#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_405
نیم نگاهی به چهره ی حرصیش کردم و خنده ای کردم... دست رو غرورش گذاشته بودم
... وقتی دید میخندم اخمی بهم کرد و گفت:
_شوهر ذلیل... انگار نه انگار ما برادراشیم
_حقیقته
_خیلی خب فهمیدیم شوهرت خیلی خوبه تو هم خیلی دوسش داری
حالا پاشو فکری به حال این دوتا کفتر عاشق بکن
_میدونی چیه؟
_چی....
حرفش با صدای بلند میلاد که مینا رو صدا میکرد قطع شد
سه تایی به من نگاه کردن منم از قصد لبخند ژکوندی تحویلشون دادم
مینا با چشمای اشکیش نگام کرد و بعد پاشد بره پیش میلاد
تا لحظه ی اخر نگاهم دنبالش بود و همین که ناپدید شد برگشتم سمت هیراد که با
دلخوری و خشم نگام میکرد.. پوزخندی تحویلش دادم و سرمو چرخوندم سمت هامون... خیره
نگام میکرد وقتی متوجه نگاه من شد گفت:
_من تو رو مثل کف دستم میشناسم هانا... پاک کردی اره؟
_اوهوم
_پس چرا این کارو میکنی باهاشون؟
_اگه بگی بهشون نه من نه توها... بزار یه خورده بترسن... الان هم به روت نیار...
حقشونه...
لبخند شیطونی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com